بعد از ظهر شده بود و باید به فرهنگسرا می رفت ...
جیا و پگلو را کشان کشان با خودش به فرهنگسرا برد ...
در راه ...
جیا : نمی دونم چت شده پایل از موقعی که شوهرت رفته انگار عقل و هوشتم رفته ! اخه پگلو کجا و فرهنگسرا کجا !
پگلو : داداش من که می گم همون جا توی پارکش می شینم شما برید و کاراتونو بکنید ...
پایل : جون خودت ! تو اصل کاری هستی !
جیا : می خواهی ما رو مثل عمو شوک بدی ؟
پایل : فقط بیاین دنبالم !
به در فرهنگسرا رسیدن ... پایل وارد شد و ایستاد تا انها نیز وارد شوند ... پگلو با قیافه ای غمگین و پر دلهره به فرهنگسرا نگاه می کرد ...
پایل : بیاین دیگه !
جیا : زود باش
پگلو : پایل , یه سوال ! توی این فرهنگسرا کتابخونه هم هست ؟
پایل : هر چی که بگی داره !
جیا : فایده ای نداره ... بدو !
هر سه وارد شدند ... پایل به همان اتاق همیشگی رفت و در ان را باز کرد و پریم را دید ... پریم به طرفشان امد و با لبخندی سلام کرد ...
پریم : سلام ... مثل اینکه شما هر دفعه کسی رو با خودتون میارین !
پایل : این پسر خالم راجیوه اینم دختر عموام جیاست ...
پریم با پگلو که دهانش سه متر باز بود دست داد و به جیا سلام کرد ...
پریم : خب ... من گفتم که همه ی تابلو ها رو می خواهم ....
پگلو با حیرت گفت : همه ی تابلو ها رو !!!
پریم : بله ... تابلوهای خانوم خیلی زیبا ان !
پایل : ممنون ...
پریم تراول هایی را به پایل داد .... چشمان پگلو از حیرت از کاسه در امدند !
پریم : قبل از اینکه برین نمی خواهین تا با هم دوست بشیم ؟
پایل : بله ؟ من مثل دختر های دیگه نیستم و نبودم ... من معنی دوست بودن با شما رو خوب می دونم !!! خداحافظ !
پریم : phir millenge ( باز همدیگه رو می بینیم ! )
پایل جیا و پگلو را کشان کشان از فرهنگسرا خارج کرد ...
پگلو : پایل ... واقعا خودش بود ؟
پایل : نه پس ماسک گذاشته بود ... بچه ها من باید برم ... فعلا بای !
وقتی پایل رفت پگلو کنار جیا روی یکی از نیمکت ها نشست ...
پگلو : حتی نگذاشت یه امضا ازش بگیریم ! من معنی دوست شدن با شما را خوب میدونم !!!
منظورش چی بود ؟
جیا : تو نمی فهمی !
پگلو : یعنی نفهمم ؟
جیا : اره ... دوست شدن برای پسرهایی مثل پریم یعنی عشق کوتاه مدت !!!
پگلو : اهان ! حالا فهمیدم !!! تاحالا چند تا دوست دختر داشته ؟
جیا : نمی دونم ! اینطور که پایل گفته بود اون دوست دختر زیاد داشته !
پگلو : به خاطر همین بود که پایل هیچ وقت تنها نمی خواهد اونو ببینه !
جیا : هممم
پگلو : اهان راستی تو هم نرو پیشش هیچ وقت !
جیا خجالت کشید و گفت : چرا ؟
پگلو : به خاطر خودت میگم !!!
جیا : یعنی غیرتی شدی دیگه اره ؟!
پگلو : غیرت ؟ غیرت کیلویی چنده ؟!
پگلو خندید و جیا ناراحت شد و چشمش به پریم افتاد که از فرهنگسرا خارج می شد ... خوشحال شد و به پگلو که هنوز می خندید با عصبانیت نگاه کرد و با عجله به طرف پریم رفت که در حال سوار شدن موتور قرمزش بود ...
جیا : پریم ! اقای ملهوترا !
پریم : بله ؟
جیا : امضا !
پریم : اوه بله !
پگلو متوجه شد که جیا در کنارش نیست و جلویش را دید که پریم در حال نوشتن چیزی بر روی دست جیاست ... عصبانی شد و مانند فیلم مه هونا اکشن دوید و به انها رسید و با عصبانیت مشتی به صورت پریم زد !!!
جیا : چی کار می کنی ؟
پگلو : خجالت نمی کشی دست ظریفتو میدی به یه مرد غریبه !!!
جیا : به تو چه ؟ هان ؟ من با تو مگه چه نسبتی دارم ؟
پگلو با عصبانیت گفت : دوست پسرتم !!!
جیا : چی ؟
پگلو به خودش امد و به جیا نگاه کرد ...
پگلو : تو با من چه نسبتی داری ؟
جیا : دوست دخترت !!!
هر دو خندیدن و یکدیگر را در اغوش گرفتن ... پریم کمی صورتش را مالش داد و با دیدن ان منظره خوشحال شد و انها را با خوشحالی نگاه کرد ...
پگلو اشک های جیا را پاک کرد و به طرف پریم رفت و گفت :
ببخشید به خاطر اون ...
پریم خندید و گفت : اشکالی نداره ... بالاخره این دختر بیچاره بعد از سال ها غیرت تورو دیده !!!
هر سه لبخند زدن ... پریم کارتش را داد و گفت : احتیاجی داشتید بهم زنگ بزنید !
پگلو : ممنون !
پریم : خداحافظ !
پگلو و جیا : خداحافظ !
-----------------------------------------------------
پایل در کلاس زبان به بچه هایی همسن خودش درس میداد که به موبایلش اس ام اس اومد
" ساعت 8:30 توی پارک حافظ بیا !
یادت نره ها ! کار ضروریه!
پایل همان موقع به جیا زنگ زد ...
پایل : چی شده مونگول ؟نکنه پگلو ازت خواستگاری کرده ؟
جیا : اره !
پایل : چی ؟
جیا : اره عزیزم !!!
پایل : پگلو و خواستگاری !!! دیوونه شدی و می خواهی منو دیوونه کنی !!!
جیا : وقتی اومدی پارک اونوقت میفهمی !!!
پایل : به همین خیال باش !
جیا : اگه باور نمی کنی بیا با خودش حرف بزن !
پایل : باشه
پگلو : دختر خاله ی عزیز فکر کردی من اینقدر مونگولم !!!
پایل : بگو ببینم چطوری شد ؟
پگلو : هیچی یه خورده غیرت به علاوه با مشتی که به پریم بیچاره زدم به علاوه یه دهن لقی به علاوه یه دخن لقی از خانوم مساوی با عشق !
پایل : جون خودت !!!
پگلو : وقتی اومدی پارک بعد میفهمی !!!
پایل : باشه میام !
پایل گوشی را قطع کرد و به ساعتش نگاه کرد ...
پایل : ek kandhi baqi hai ( یه ساعت دیگه مونده )
وقتی از کلاس بیرون امد به طرف استادش رفت ...
پایل : سلام خانوم
خانوم : سلام عزیزم ... کلاس خوب بود ؟
پایل : بله با یه خبر خوب که معلوم نیست درست باشه یا نه !
خانوم : چه خبری ؟
پایل : پگلو از جیا خواستگاری کرده !!!
خانوم : چه خوب ! بالاخره ما هم فهمیدیم که اینها همدیگه رو می خواهن !
پایل : حالا گفتن که برم پیششون تا بفهمم که حتما این خبر درسته !!! فعلا خداحافظ ...
خانوم : خداحافظ عزیزم !
پایل خودش را به پارک رساند ...انها را دید و به طرفشان رفت
پایل : شیرید یا روباه ؟
پگلو : شیر شیر !!! البته اگر پدر و مادرش اجازه بدن !!!
پایل : اجازه میدن اگر اقا یه کار خوب پیدا کنن و خونه بخرن !!!
پگلو : پول خونه رو دارم ولی کار ندارم !
جیا : یه کار خوب باید توی اصفهان پیدا کنی !
پگلو : اصفهان ؟
جیا : اره ...
پگلو : چرا اصفهان ؟
جیا : چون من و پایل از بچگی ارزو داشتیم با هم باشیم که قسمت نشد ولی حالا که هر دومون می خواهیم ازدواج کنیم باید با هم باشیم !
پگلو : از دست شما دوتا ! باشه ... از فردا میرم دنبال یه کار خوب !
پایل : خب پریم چجوری شد وقتی زدیش ؟
پگلو : تو شوهر کردی مثل اینکه ! چی کار اون داری !
پایل : حالا دیگه برای من نمی خواهد غیرتی بشی ! حالا بریم خونه ؟ من با خاله و عمو حرف می زنم !
پگلو : مرسییییی !
جیا : خب , بریم !
انها پیاده رفتند ... در راه ادی زنگ زد ...
پایل : سلام ... خوبی ؟
ادی : چه خوبی ؟!
پایل : حالا اینقدر خودتو لوس نکن !
ادی : تو خوبی ؟
پایل : کاشکی اینجا بودی ! بیا گوشی رو میدم به پگلو ازت راهنمایی می خواهد ...
ادی : راهنمایی ؟
پگلو : هی داداش ! خوبی ؟
ادی : اره ... این راهنمایی که گفت یعنی چی ؟
پگلو : داداش ادی ... گل خواستگاری قیمتش چند میشه ؟
ادی جا خورد و با خنده گفت : چی ؟
پگلو : تبریک میگم ! پسر عمت ادم شده !
ادی : اولا تو هیچ وقت ادم نمیشی دومم مگه جیا عقلشو از دست داده که باهات ازدواج کنه !
پگلو : فعلا که اره !
ادی : بیچاره ! دلم براش میسوزه !
پگلو : اره دل منم برای پایل می سوزه !
ادی : خب دیگه لوس نشو ... فقط یه چیزی میگم به هیچ کس نگو بین خودمون
پگلو : باشه
ادی : من فردا میام !
پگلو خوش حال شد و گفت : ok boss
ادی : فقط بهش نگو ها میخواهم برم دنبالش !
پگلو : ok boss
ادی : باید به امو هم بگی که یه ذره به انگلیسیت برسه !
پگلو : چشم رییس !
ادی : خیله خب فعلا کاری نکنید و به هیچ کس نگید تا من بیام پایشو تقویت کنم ! بابای جیا عمرا بگذاره تو دامادش بشی !
پگلو : مگه من چمه ؟ باهوش ! خوش قیافه ! خوش تیپ ! باحال ! دلقک !
ادی : اره ... اره ... همه چی داری بغیر از کار ! از فردا میری تو اصفهان دنبال کار !
پگلو : تحصیلاتم که خوبه یه کار نون و اب دار گیرم میاد
ادی : جون خودت ! حالا اومدم یه فکری برات می کنم !
پگلو : چشم رییس !
ادی : بای ! اهان راستی جیا راهنمایی نمی خواهد ؟
پگلو غیرتی شد : نخیر ! بای !
ادی : خداحافظ !
پگلو به جیا و پایل نگاه کرد که خیره با چشمان درشتی او را نگاه می کردن ...
پگلو : چیه ؟
پایل : ادی داره میاد ؟
پگلو : نمیدونم ! چیزی به من که نگفت !
پایل : خیله خب بریم خونه ...
پگلو : باشه
هر سه به طرف خانه رفتند ..صبح ان روز پایل به دانشگاه رفت و وقتی خواست برگرده با تمام خستگی ای که داشت به هوای ابری نگاه کرد و سرما تمام بدنشو گرفته بود ... خستگی ان روز از سرش در امد ... از پله های دانشگاه پایین امد و جلویش را نگاه کرد ... باور نمی کرد ... درست میدید یا اینم رویا بود ! لبخندی زد و لبخند زیبای ادیتیا را پاسخ داد ...
ناگهان به سوی ادیتیادوید و در اغوش همیشه گرم او رفت ...
از اغوش او بیرون امد ... غافل از اینکه مجنون دیگه ای کمی عقب تر انها را با ناراحتی تماشا می کرد ...
داد زد و گفت : دیوونه ! تو داشتی منو می کشتی ! چی میشد اگه بهم می گفتی !
با هر جمله ای که می گفت کیفش را به ادی می زد و ادی فقط با لبخند به او جواب می داد !
ادی : هی ... هی ... سورپرایز بود عزیزم !!! حالا نمی خواهی دوباره برگردی به بغلم ؟
لبخندی زد و دوباره ادی را بغل کرد ...
ادی : خوبی که ؟ نه ؟
با علامت سرش جواب مثبت داد ...
ادی : بریم ؟
پایل : باشه ...
پایل پشت سرش را نگاه کرد و پراید مشکی ای دید ...
پایل : این مال کیه ؟
ادی : تو !
پایل : من !؟
ادی : تولد 18 سالگیت مبارک جانی جان !
پایل : ادی !
دوباره ادی را در اغوش گرفت و هر دو خندیدن و سوار شدن و رفتند ...
پریم ملهوترا دست گلی که پر از گل های رز زیبا بود را روی زمین انداخت و به پراید مشکی نگاه کرد و گفت : bhehli baar kisi ko sucha pyaar kiya hai maine ... likhen sucha pyaar idini jhaldi saawariya bangayee ... yeh maine nahi socha tha ... kuch karna barega
( ترجمه : برای اولین بار تو عمرم عاشق واقعی شدم ... ولی عشق واقعی اینقدر زود تبدیل به ساواریا ی تنها تبدیل بشه ... به این دیگه فکر نکرده بودم ... ( بعد گل ها را از زمین برداشت و به انها نگاه کرد و گفت ) باید یه کاری بکنم !!! )
------------------------------------------
جیا و پگلو را کشان کشان با خودش به فرهنگسرا برد ...
در راه ...
جیا : نمی دونم چت شده پایل از موقعی که شوهرت رفته انگار عقل و هوشتم رفته ! اخه پگلو کجا و فرهنگسرا کجا !
پگلو : داداش من که می گم همون جا توی پارکش می شینم شما برید و کاراتونو بکنید ...
پایل : جون خودت ! تو اصل کاری هستی !
جیا : می خواهی ما رو مثل عمو شوک بدی ؟
پایل : فقط بیاین دنبالم !
به در فرهنگسرا رسیدن ... پایل وارد شد و ایستاد تا انها نیز وارد شوند ... پگلو با قیافه ای غمگین و پر دلهره به فرهنگسرا نگاه می کرد ...
پایل : بیاین دیگه !
جیا : زود باش
پگلو : پایل , یه سوال ! توی این فرهنگسرا کتابخونه هم هست ؟
پایل : هر چی که بگی داره !
جیا : فایده ای نداره ... بدو !
هر سه وارد شدند ... پایل به همان اتاق همیشگی رفت و در ان را باز کرد و پریم را دید ... پریم به طرفشان امد و با لبخندی سلام کرد ...
پریم : سلام ... مثل اینکه شما هر دفعه کسی رو با خودتون میارین !
پایل : این پسر خالم راجیوه اینم دختر عموام جیاست ...
پریم با پگلو که دهانش سه متر باز بود دست داد و به جیا سلام کرد ...
پریم : خب ... من گفتم که همه ی تابلو ها رو می خواهم ....
پگلو با حیرت گفت : همه ی تابلو ها رو !!!
پریم : بله ... تابلوهای خانوم خیلی زیبا ان !
پایل : ممنون ...
پریم تراول هایی را به پایل داد .... چشمان پگلو از حیرت از کاسه در امدند !
پریم : قبل از اینکه برین نمی خواهین تا با هم دوست بشیم ؟
پایل : بله ؟ من مثل دختر های دیگه نیستم و نبودم ... من معنی دوست بودن با شما رو خوب می دونم !!! خداحافظ !
پریم : phir millenge ( باز همدیگه رو می بینیم ! )
پایل جیا و پگلو را کشان کشان از فرهنگسرا خارج کرد ...
پگلو : پایل ... واقعا خودش بود ؟
پایل : نه پس ماسک گذاشته بود ... بچه ها من باید برم ... فعلا بای !
وقتی پایل رفت پگلو کنار جیا روی یکی از نیمکت ها نشست ...
پگلو : حتی نگذاشت یه امضا ازش بگیریم ! من معنی دوست شدن با شما را خوب میدونم !!!
منظورش چی بود ؟
جیا : تو نمی فهمی !
پگلو : یعنی نفهمم ؟
جیا : اره ... دوست شدن برای پسرهایی مثل پریم یعنی عشق کوتاه مدت !!!
پگلو : اهان ! حالا فهمیدم !!! تاحالا چند تا دوست دختر داشته ؟
جیا : نمی دونم ! اینطور که پایل گفته بود اون دوست دختر زیاد داشته !
پگلو : به خاطر همین بود که پایل هیچ وقت تنها نمی خواهد اونو ببینه !
جیا : هممم
پگلو : اهان راستی تو هم نرو پیشش هیچ وقت !
جیا خجالت کشید و گفت : چرا ؟
پگلو : به خاطر خودت میگم !!!
جیا : یعنی غیرتی شدی دیگه اره ؟!
پگلو : غیرت ؟ غیرت کیلویی چنده ؟!
پگلو خندید و جیا ناراحت شد و چشمش به پریم افتاد که از فرهنگسرا خارج می شد ... خوشحال شد و به پگلو که هنوز می خندید با عصبانیت نگاه کرد و با عجله به طرف پریم رفت که در حال سوار شدن موتور قرمزش بود ...
جیا : پریم ! اقای ملهوترا !
پریم : بله ؟
جیا : امضا !
پریم : اوه بله !
پگلو متوجه شد که جیا در کنارش نیست و جلویش را دید که پریم در حال نوشتن چیزی بر روی دست جیاست ... عصبانی شد و مانند فیلم مه هونا اکشن دوید و به انها رسید و با عصبانیت مشتی به صورت پریم زد !!!
جیا : چی کار می کنی ؟
پگلو : خجالت نمی کشی دست ظریفتو میدی به یه مرد غریبه !!!
جیا : به تو چه ؟ هان ؟ من با تو مگه چه نسبتی دارم ؟
پگلو با عصبانیت گفت : دوست پسرتم !!!
جیا : چی ؟
پگلو به خودش امد و به جیا نگاه کرد ...
پگلو : تو با من چه نسبتی داری ؟
جیا : دوست دخترت !!!
هر دو خندیدن و یکدیگر را در اغوش گرفتن ... پریم کمی صورتش را مالش داد و با دیدن ان منظره خوشحال شد و انها را با خوشحالی نگاه کرد ...
پگلو اشک های جیا را پاک کرد و به طرف پریم رفت و گفت :
ببخشید به خاطر اون ...
پریم خندید و گفت : اشکالی نداره ... بالاخره این دختر بیچاره بعد از سال ها غیرت تورو دیده !!!
هر سه لبخند زدن ... پریم کارتش را داد و گفت : احتیاجی داشتید بهم زنگ بزنید !
پگلو : ممنون !
پریم : خداحافظ !
پگلو و جیا : خداحافظ !
-----------------------------------------------------
پایل در کلاس زبان به بچه هایی همسن خودش درس میداد که به موبایلش اس ام اس اومد
" ساعت 8:30 توی پارک حافظ بیا !
یادت نره ها ! کار ضروریه!
پایل همان موقع به جیا زنگ زد ...
پایل : چی شده مونگول ؟نکنه پگلو ازت خواستگاری کرده ؟
جیا : اره !
پایل : چی ؟
جیا : اره عزیزم !!!
پایل : پگلو و خواستگاری !!! دیوونه شدی و می خواهی منو دیوونه کنی !!!
جیا : وقتی اومدی پارک اونوقت میفهمی !!!
پایل : به همین خیال باش !
جیا : اگه باور نمی کنی بیا با خودش حرف بزن !
پایل : باشه
پگلو : دختر خاله ی عزیز فکر کردی من اینقدر مونگولم !!!
پایل : بگو ببینم چطوری شد ؟
پگلو : هیچی یه خورده غیرت به علاوه با مشتی که به پریم بیچاره زدم به علاوه یه دهن لقی به علاوه یه دخن لقی از خانوم مساوی با عشق !
پایل : جون خودت !!!
پگلو : وقتی اومدی پارک بعد میفهمی !!!
پایل : باشه میام !
پایل گوشی را قطع کرد و به ساعتش نگاه کرد ...
پایل : ek kandhi baqi hai ( یه ساعت دیگه مونده )
وقتی از کلاس بیرون امد به طرف استادش رفت ...
پایل : سلام خانوم
خانوم : سلام عزیزم ... کلاس خوب بود ؟
پایل : بله با یه خبر خوب که معلوم نیست درست باشه یا نه !
خانوم : چه خبری ؟
پایل : پگلو از جیا خواستگاری کرده !!!
خانوم : چه خوب ! بالاخره ما هم فهمیدیم که اینها همدیگه رو می خواهن !
پایل : حالا گفتن که برم پیششون تا بفهمم که حتما این خبر درسته !!! فعلا خداحافظ ...
خانوم : خداحافظ عزیزم !
پایل خودش را به پارک رساند ...انها را دید و به طرفشان رفت
پایل : شیرید یا روباه ؟
پگلو : شیر شیر !!! البته اگر پدر و مادرش اجازه بدن !!!
پایل : اجازه میدن اگر اقا یه کار خوب پیدا کنن و خونه بخرن !!!
پگلو : پول خونه رو دارم ولی کار ندارم !
جیا : یه کار خوب باید توی اصفهان پیدا کنی !
پگلو : اصفهان ؟
جیا : اره ...
پگلو : چرا اصفهان ؟
جیا : چون من و پایل از بچگی ارزو داشتیم با هم باشیم که قسمت نشد ولی حالا که هر دومون می خواهیم ازدواج کنیم باید با هم باشیم !
پگلو : از دست شما دوتا ! باشه ... از فردا میرم دنبال یه کار خوب !
پایل : خب پریم چجوری شد وقتی زدیش ؟
پگلو : تو شوهر کردی مثل اینکه ! چی کار اون داری !
پایل : حالا دیگه برای من نمی خواهد غیرتی بشی ! حالا بریم خونه ؟ من با خاله و عمو حرف می زنم !
پگلو : مرسییییی !
جیا : خب , بریم !
انها پیاده رفتند ... در راه ادی زنگ زد ...
پایل : سلام ... خوبی ؟
ادی : چه خوبی ؟!
پایل : حالا اینقدر خودتو لوس نکن !
ادی : تو خوبی ؟
پایل : کاشکی اینجا بودی ! بیا گوشی رو میدم به پگلو ازت راهنمایی می خواهد ...
ادی : راهنمایی ؟
پگلو : هی داداش ! خوبی ؟
ادی : اره ... این راهنمایی که گفت یعنی چی ؟
پگلو : داداش ادی ... گل خواستگاری قیمتش چند میشه ؟
ادی جا خورد و با خنده گفت : چی ؟
پگلو : تبریک میگم ! پسر عمت ادم شده !
ادی : اولا تو هیچ وقت ادم نمیشی دومم مگه جیا عقلشو از دست داده که باهات ازدواج کنه !
پگلو : فعلا که اره !
ادی : بیچاره ! دلم براش میسوزه !
پگلو : اره دل منم برای پایل می سوزه !
ادی : خب دیگه لوس نشو ... فقط یه چیزی میگم به هیچ کس نگو بین خودمون
پگلو : باشه
ادی : من فردا میام !
پگلو خوش حال شد و گفت : ok boss
ادی : فقط بهش نگو ها میخواهم برم دنبالش !
پگلو : ok boss
ادی : باید به امو هم بگی که یه ذره به انگلیسیت برسه !
پگلو : چشم رییس !
ادی : خیله خب فعلا کاری نکنید و به هیچ کس نگید تا من بیام پایشو تقویت کنم ! بابای جیا عمرا بگذاره تو دامادش بشی !
پگلو : مگه من چمه ؟ باهوش ! خوش قیافه ! خوش تیپ ! باحال ! دلقک !
ادی : اره ... اره ... همه چی داری بغیر از کار ! از فردا میری تو اصفهان دنبال کار !
پگلو : تحصیلاتم که خوبه یه کار نون و اب دار گیرم میاد
ادی : جون خودت ! حالا اومدم یه فکری برات می کنم !
پگلو : چشم رییس !
ادی : بای ! اهان راستی جیا راهنمایی نمی خواهد ؟
پگلو غیرتی شد : نخیر ! بای !
ادی : خداحافظ !
پگلو به جیا و پایل نگاه کرد که خیره با چشمان درشتی او را نگاه می کردن ...
پگلو : چیه ؟
پایل : ادی داره میاد ؟
پگلو : نمیدونم ! چیزی به من که نگفت !
پایل : خیله خب بریم خونه ...
پگلو : باشه
هر سه به طرف خانه رفتند ..صبح ان روز پایل به دانشگاه رفت و وقتی خواست برگرده با تمام خستگی ای که داشت به هوای ابری نگاه کرد و سرما تمام بدنشو گرفته بود ... خستگی ان روز از سرش در امد ... از پله های دانشگاه پایین امد و جلویش را نگاه کرد ... باور نمی کرد ... درست میدید یا اینم رویا بود ! لبخندی زد و لبخند زیبای ادیتیا را پاسخ داد ...
ناگهان به سوی ادیتیادوید و در اغوش همیشه گرم او رفت ...
از اغوش او بیرون امد ... غافل از اینکه مجنون دیگه ای کمی عقب تر انها را با ناراحتی تماشا می کرد ...
داد زد و گفت : دیوونه ! تو داشتی منو می کشتی ! چی میشد اگه بهم می گفتی !
با هر جمله ای که می گفت کیفش را به ادی می زد و ادی فقط با لبخند به او جواب می داد !
ادی : هی ... هی ... سورپرایز بود عزیزم !!! حالا نمی خواهی دوباره برگردی به بغلم ؟
لبخندی زد و دوباره ادی را بغل کرد ...
ادی : خوبی که ؟ نه ؟
با علامت سرش جواب مثبت داد ...
ادی : بریم ؟
پایل : باشه ...
پایل پشت سرش را نگاه کرد و پراید مشکی ای دید ...
پایل : این مال کیه ؟
ادی : تو !
پایل : من !؟
ادی : تولد 18 سالگیت مبارک جانی جان !
پایل : ادی !
دوباره ادی را در اغوش گرفت و هر دو خندیدن و سوار شدن و رفتند ...
پریم ملهوترا دست گلی که پر از گل های رز زیبا بود را روی زمین انداخت و به پراید مشکی نگاه کرد و گفت : bhehli baar kisi ko sucha pyaar kiya hai maine ... likhen sucha pyaar idini jhaldi saawariya bangayee ... yeh maine nahi socha tha ... kuch karna barega
( ترجمه : برای اولین بار تو عمرم عاشق واقعی شدم ... ولی عشق واقعی اینقدر زود تبدیل به ساواریا ی تنها تبدیل بشه ... به این دیگه فکر نکرده بودم ... ( بعد گل ها را از زمین برداشت و به انها نگاه کرد و گفت ) باید یه کاری بکنم !!! )
------------------------------------------
+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت19:47توسط پایل |
پریم ملهوترا به طرف پایل امد دستش را دراز کرد و با همان صدای زیبا گفت :
سلام ... من پریم هستم و شما ؟
پایل به او نگاه کرد و حتی به خودش زحمت نداد و عکس العملی نشون نداد و فقط گفت :
پایل هستم .
پریم به دستش نگاه کرد و بعد دستش را فوری داخل جیبش کرد و نینا کمی خندید و پریم زود خودش را برگرداند و به طرف تابلو ها رفت همان موقع پایل و نینا با تعجب همدیگه رو نگاه کردن و خندیدن !
پریم که برای اولین بار این اتفاق برایش افتاده بود کمی جا خورده بود ولی خودش رو عادی نشون داد
پریم : باید بگم کارهاتون فوق العاده اند !
پایل : ممنون
پریم بزور فارسی صحبت می کرد و باعث خنده ی نینا و پایل شده بود .
موبایل پایل زنگ خورد ...
پایل گوشی اش را نگاه کرد و با لبخندی به نینا نگاه کرد و گفت :
ادیه !
پایل : بله ؟
ادی : سلام جانی جان ...
پایل : ادی ! توروخدا دیگه بهم نگو جانی جان !
ادی : چشم عزیزم ولی کو گوش شنوا ؟
پایل : شات اپ !چطوری ؟
ادی : در سلامتی کامل جسمی به سر می بریم ولی روحی رو خودت بگو !
پایل : از بس لوسی !
ادی : تو چطوری ؟
پایل : منم از نظر جسمی حالم خوبه ...
ادی : هییییه ... خب ؟ چه خبر ؟
پایل : هیچی ...
نینا پایل را زد و گفت : هیچی یعنی چی ؟ بهش بگو کی اینجاست !!! پایل : شات اپ !
ادی : هان ؟
پایل : نه با تو نبودم ! این نینا ها ... خودت که می دونی فقط بلده اذیت کنه ! کی میای ؟
ادی : همون یه ماهه دیگه
پایل : ادی !
ادی : پایل خودت می دونی که من چقدر دوست دارم بیام
پایل : خیله خب لوس نشو ... من کار دارم بعدا باهات تماس می گیرم ...
ادی : باشه هانی !
پایل : ادی ! هانی نگو ... همون جانی جان بهتره !!
ادی خندید : باشه جانی جان ! خداحافظ .
پایل : مواظب خودت باش !
ادی : چشم جانی جان ... تو هم همینطور ... بای .
پایل : باشه بای
ادی : بای
نینا : هوووو ... پس بالاخره تموم شد ... بای جانی جان ... بای عزیزم ... مواظب خوت باش و...
پایل : نینا خواهش می کنم !
پریم با تعجب به پایل نگاه می کرد و گفت :
دوست پسرتون بود ؟
پایل : نه ... اون_
موبایلش دوباره زنگ خورد
پایل : ببخشید
پایل نام مدیر سختگیر اموزشگاه که دو سال هم دبیرش بود را دید و گوشی را با ترس برداشت
پایل : بله خانوم ... .
خانم : بله ؟ بله ؟
oh my god ! i'm so sorry ma'am i can't come
_ it's ok
_ i'm so sorry ma'am
_ it's ok my daughter ... your students did their exams
_ thank god ! i forgot them
_ what's up ?
_ nothing ... i'll talk to you later
_ okay ... bye
_ bye ma'am
پایل به طرف پریم و نینا برگشت و دید که پریم با تعجب به او نگاه می کند ...
پریم : your english is fantastic
پایل
h thanks
نینا با خوشحالی گفت : پایل ما معلم زبان و نقاشیه ! هم درس می خونه و هم درس میده !
پریم : عالیه !
نینا : راستی پایل ما نوازنده ی گیتار و پیانو و ویلن هم هست
چشمان درشت پریم گرد شد و گفت : فکر می کنم حالا ضرورت پیدا کرده که ما با هم اشنا بشیم ! اگر نیازی به من داشتید به این شماره زنگ بزنید و لطفا شماره رو به طرفدار ها ندید !
حداقل یه امروز رو زنگ بزنید یا شمارتون رو به من بدید ...
نینا کارتی رو که پریم به پایل داده بود از دست پایل کش رفت و با ناباوری به پایل و کارت نگاه کرد
پریم : خب من دیگه مزاحم نمیشم ! فقط من همه ی این نقاشی ها رو می خواهم بخرم !
نینا : قابلی نداره ...
پریم : قیمتش چقدر میشه ؟
پایل : راستش ما هنوز قیمتی نزدیم !
پریم : پس برای ملاقات بعدی یه برنامه ای بریزید ...
نینا : امشب ساعت 8:30 در رستوران بازار !
پریم : کجا هست ؟
پایل : چرا رستوران امشب همینجا خوبه ؟
پریم : نه ... یعنی چشم ولی راستش دلم میخواست با کسی اینجا رستوران برم !
پایل : خیله خب ! پس امروز ساعت 9 توی رستوران بازار !
خیلی طول کشید تا پایل بتواند ادرس رو به پریم بفهماند و در اخر خسته شد و به انگلیسی به او فهماند !
از فرهنگسرا خارج شدند و کمی گذشت که هر دو قهقهه زدند !!!
نینا ادای پریم رو در اورد :
نه ... یعنی چشم ولی راستش دلم میخواست با کسی اینجا رستوران برم !
هر دو خندیدن
نینا :واقعا دلش می خواهد با تو بره رستوران ! همش دنبال این بود که بفهمه چی میگی !
وقتی تو به خانوم گفتی که نمیای خوش حال شد خداییش فکر کرد به خاطر خودشه !!!
فکر می کنه ما ها مثل بقیه ی دختر هاییم !
پایل : هر چی دلت می خواد بگو ! اون عوض بشو نیست هنوز دنبال دختر هاست
نینا : اره ولی فقط یکی هست که می تونه اونو عوض کنه !
پایل : کی ؟
نینا : تو !
پایل : هی ... من شوهر دارم ها !
نینا : وای خدا یادم نبود ! از بس هی می گفتی ازدواج نمی کنم ! بیا خانومی اخرش هم ازدواج کردی !!!
پایل : اره خانومی ! تازه قرار رستوران هم تو گذاشتی ! خودت هم باید بری !
نینا : من یکی نمی رم !
پایل : باشه ... خودم میرم ولی با یه نفر
نینا : کی ؟
پایل : پگلو یا جیا ! شاید هم هر دوشون ! اونها زیاد دوسش ندارن ...مخصوصا پگلو وگرنه جیا یه جورایی دوسش داره !
نینا : وای یادته بچه بودیم براش چی کار می کردیم !!!
پایل : اره ! اوه اوه جانی جانا !
نینا : خیله خب وسط خیابون نرقصی ها !
پایل : تنولی کی مه جا ونگا !
نینا : واییی من رفتم خداحافظ !!!
پایل به طرف خانه شان رفت و پایل راه مستقیم رو گرفت و با لبخندی به طرف خانه شان رفت ...
به ساعتش نگاه کرد : 8:30 بود !
در خانه را باز کرد و وارد شد که یک دفعه دو پا جلوی صورتش امدند ...
پایل : عمو ! یه بار دیگه این کارو کردی به ادی میگم این بلا رو سر زنت بیاره و من بشینم کر کر بهت بخندم !!!
_ ادی هم جون خودش خیلی میتونه این کارو بکنه !!! مگه نه ؟!
_ به اندازه ی بازو های من که نمیشن !!!
_ برو جون بکن نوید جون! نمیتونی مثل شوهرم بشی !!!
_ نمی خواهم بشم ! زنم اینطوری بیشتر دوستم داره تا اینکه مثل شوهر تو بشم !!!
_ هی ... مواظب باش که کتک نخوری عزیزم !!!
زن عموی کوچک پایل امد و پایل رو بغل کرد ...
_ کی اومدین ؟
عمو : کی رفتی ؟
_ حدود 5
_ ما هم همون موقع اومدیم !
_ پگلو و جیا کجان ؟
_ رفتن با مامانت و خاله ات اصفهان !
_ وای نه ! ( ناگهان فکری به ذهنش رسید ) بریم بیرون ؟!
زن عمویش با خوشحالی قبول کرد و عمویش با نگاه ترسناک همسرش قبول کرد
ساعت 9 بود و پایل در ماشین عمویش نشسته بود و برای نقاشی ها قیمت می گذاشت و بعد وقتی به بازار رسیدن پایل به همراه عمو و زن عمویش به طرف رستوران رفتند ...
عمو : با کسی قرار داری ؟
پایل : اره !
عمو : پسره ؟!
پایل : البته !
عمو : کیه ؟
پایل : پریم ملهوترا !!!
عمویش پوزخندی زد و زن عمویش هم خنده ی کوچکی کرد و پایل با جدیت تمام داخل رستوران شد و به طبقه ی بالا رفت و با تعجب فراوان پریم ملهوترا رو با کت و شلواری کاملا رسمی و شیک دید که میزی رزرو کرده بود و دو نوازنده ی ویلن هم بالای سر او بودند ...
عمویش که پشت سر او امد با دیدن پریم ملهوترا خشکش زد و برگشت و به همسرش نگاه کرد و علامت مثبت را به او داد و به پایل نگاه کرد و با ارامی گفت : کت و شلوار مورد علاقه ام رو جلوی خودم پوشیده !!! وای !!! ماهیچه هارو !!!
پریم با خوشحالی به طرف پایل امد
پریم : سلام !
پایل : سلام !
پریم : بفرمایید !!!
پایل : ام... راستش من نمیتونم زیاد بمونم و باید برم فقط اومدم که لیست نقاشی ها و قیمت ها رو بهتون بدم و برم !
پریم : راستش من همه ی این ها رو برای شما اماده کرده بودم ...
پایل : منظورتون رو نمی فهمم !
پریم : راستش منظور اون طوری نداشتم فقط پیشنهاد دوستی رو قبول می کنید ؟!
پایل : با شما ؟
پریم : قطعا !
پایل : فردا اگر می خواهید نقاشی ای بخرید باید بیاین فرهنگسرا !
پریم : پس غذا ؟!
پایل : kal aap ko bhaad karoge ! aur yeh hai mery chaacha aur chaacheji
پریم با هندی صحبت کردن پایل چشمانش از کاسه در اومد و دستش را به تعجب طرف دهانش برد و گفت : haay rabaa !!! tu toh buddy hindi achi baadh kardhi hoon ! gaisi ?
پایل : aap ki vajaisi ... kal farhang sara main
پریم : باشه !
بعد دست اش را جلوی عمو ی پایل دراز کرد و گفت : سلام من پریم هستم !
عمویش که هنوز مات و مبهوت بود گفت : سلام ... من عموی کوچک پایل هستم کاران و فقط 6 سال اختلاف سنی باهاش دارم و این هم همسر عزیزم نامبراتاست ...
زن عمو : سلام !
پریم : هی ! چه خانواده ی شیرینی هستید ! دوست دارم بیشتر باهاتون اشنا بشم !
عمو : بله ! میتونید شام بیاین ؟
پریم : بله ! از خدامه ! اگه راضی باشید !
عمو : پایل خودت با پریم ملهوترا قرار بگذاری بهتره !!! خب ما مزاحم نمیشیم ! بریم ؟
پایل : هان ... اره بریم ... خداحافظ ...فردا ساعت 4:30 فرهنگسرا !
پریم : چشم !!!
پایل : بای !
پریم : بای !
پایل بزور عمو و زن عمویش رو کشان کشان از رستوران خارج کرد و نفس عمیقی کشید
عمویش با تعجب به در رستوران نگاه کرد و بعد به طرف پایل برگشت و گفت :
ماهیچه هاشو دیدی ؟! کت و شلوار ناز مورد علاقه ی من نزدیک بود با این ماهیچه ها پاره بشه !
پایل با خنده گفت : نامراتا ... یه کت و شلوار ناز و با کلاس براش بخر تا چشمشو از این کت و شلوار قدیمی برداره ! نمیدونی تا پریم یه چیزی می پوشید فرداش می رفت همونو می خرید !!! حالا این کت و شلوارو گیر نیاورده مثل دیوونه ها دنبال لنگشه !!!
عمو : واقعا خودش بود ؟!
پایل : اره به چشم هات شک نکن !!! راستش من فردا می خواهم بهش بگم که نزدیک بود کوچکترین و تنها پوستری که ازش داشتم رو پاره کنی !!!
عمو : بگو !!!
-------------------------------------------------------------
پنجره ی اتاقش رو باز کرد ... بارون شدیدی میومد ... دوباره کناره پنجره نشست و به کوچه ذل زد ... همیشه در بچگی از ان پنجره ارزوی دیدن ادیتیا رو داشت ... هنوز هم همان ارزو را داشت با اینکه ارزویش به حقیقت پیوسته بود ولی اون موقع فقط می خواست که ادی زیر بارون منتظر او باشه ...
همان موقع گوشی اش زنگ زد و گوشی را ورداشت و عکس زیبای ادی روی صفحه ی گوشی اش به او ذل زده بود ... لبخندی زد و گوشی رو ورداشت ...
پایل : حلال زاده ی عزیز الان بدجوری تو فکرت بودم !!!
ادیتیا : شنیدم داره بارون میاد !
پایل : اره !!!
ادیتیا : توهم حتما کنار پنجره نشستی و
پایل : ارزو می کردم که تو پایین زیر بارون منتظرم باشی !!!
ادیتیا : دیوونه !!! حدسم درست بود !!!
پایل : چطوری ؟
ادیتیا : حالا که صداتو شنیدم خوب شدم !
پایل : هوای اونجا چطوره ؟
ادیتیا : دود !!! واقعا به هوای شاهین شهر عادت کرده ام !!! چی کار کنیم شاهین شهری شدیم !!!
پایل :خب بگو اقای تهرانی من ... کجایی ؟
ادی : خونه ام !
پایل : ادی ! امروز من یکی رو دیدم !
ادی : کی ؟
پایل : باور نمی کنی !!!
ادی : من حرف تو رو قبول دارم ... بگو کی ؟
پایل : پریم ملهوترا
ادی : اره اره ... شنیدم اومده اصفهان ... کجا دیدیش ؟
پایل : توی فرهنگسرا
ادی : خب ؟ چی شد ؟
پایل : اومد گفت میخواهد همه ی نقاشی هامو بخره !!!
ادی : وایی ! یه پول قلمبه ای یه دفعه گیرت اومد ها !
پایل : اره ولی نصفش مال یتیم هاست !
ادی : بله جیگرم !
پایل : صد بار تاحالا بهت گفتم این طوری صدام نکن !!!
ادی : باشه ... باشه ... غلط کردم !
پایل : کی میای ؟
ادی : زود میام ... فقط منتظر باش !
پایل : باشه حتما !
سکوت کوتاهی بین انها شد و اشک در چشمان پایل جاری شد و صدای گریه ی ادی رو هم شنید که یک دفعه در اتاقش باز شد و از جا پرید و جیا و پگلو رو دید که با شتاب وارد اتاقش شدند و گوشی را از دستش گرفتند
جیا : چی شده اقا از موقعی که عقد کردی ما رو فراموش کردی ؟!
جیا گوشی رو روی بلند گو گذاشت تا هر سه بشنوند ...
ادی : باز دوباره شروع کردین ؟!
پگلو : چطوری پسر ؟! دختر خاله امو خوب گریه انداختی ها ؟
پایل که گریه اش گرفته بود و اشک ها ش رو پاک می کرد خنده اش گرفت
ادی : اللهی من بمیرم که داره گریه می کنه ... پایل ! اگه ببینم گریه می کنی خودمو وسط برات جرواجر می کنم !!!
جیا سوت زد و پگلو دست زد و پایل هم گریه می کرد و هم می خندید
پگلو : پایل گل من ! گل خوشگل من ! به عشقت اسیرم !
پگلو و جیا : بی تو من میمیرم !!!
اگر پگلو و جیا اون موقع نبودن پایل و ادی تا اخر شب گریه می کردند ...
_________________
سلام ... من پریم هستم و شما ؟
پایل به او نگاه کرد و حتی به خودش زحمت نداد و عکس العملی نشون نداد و فقط گفت :
پایل هستم .
پریم به دستش نگاه کرد و بعد دستش را فوری داخل جیبش کرد و نینا کمی خندید و پریم زود خودش را برگرداند و به طرف تابلو ها رفت همان موقع پایل و نینا با تعجب همدیگه رو نگاه کردن و خندیدن !
پریم که برای اولین بار این اتفاق برایش افتاده بود کمی جا خورده بود ولی خودش رو عادی نشون داد
پریم : باید بگم کارهاتون فوق العاده اند !
پایل : ممنون
پریم بزور فارسی صحبت می کرد و باعث خنده ی نینا و پایل شده بود .
موبایل پایل زنگ خورد ...
پایل گوشی اش را نگاه کرد و با لبخندی به نینا نگاه کرد و گفت :
ادیه !
پایل : بله ؟
ادی : سلام جانی جان ...
پایل : ادی ! توروخدا دیگه بهم نگو جانی جان !
ادی : چشم عزیزم ولی کو گوش شنوا ؟
پایل : شات اپ !چطوری ؟
ادی : در سلامتی کامل جسمی به سر می بریم ولی روحی رو خودت بگو !
پایل : از بس لوسی !
ادی : تو چطوری ؟
پایل : منم از نظر جسمی حالم خوبه ...
ادی : هییییه ... خب ؟ چه خبر ؟
پایل : هیچی ...
نینا پایل را زد و گفت : هیچی یعنی چی ؟ بهش بگو کی اینجاست !!! پایل : شات اپ !
ادی : هان ؟
پایل : نه با تو نبودم ! این نینا ها ... خودت که می دونی فقط بلده اذیت کنه ! کی میای ؟
ادی : همون یه ماهه دیگه
پایل : ادی !
ادی : پایل خودت می دونی که من چقدر دوست دارم بیام
پایل : خیله خب لوس نشو ... من کار دارم بعدا باهات تماس می گیرم ...
ادی : باشه هانی !
پایل : ادی ! هانی نگو ... همون جانی جان بهتره !!
ادی خندید : باشه جانی جان ! خداحافظ .
پایل : مواظب خودت باش !
ادی : چشم جانی جان ... تو هم همینطور ... بای .
پایل : باشه بای
ادی : بای
نینا : هوووو ... پس بالاخره تموم شد ... بای جانی جان ... بای عزیزم ... مواظب خوت باش و...
پایل : نینا خواهش می کنم !
پریم با تعجب به پایل نگاه می کرد و گفت :
دوست پسرتون بود ؟
پایل : نه ... اون_
موبایلش دوباره زنگ خورد
پایل : ببخشید
پایل نام مدیر سختگیر اموزشگاه که دو سال هم دبیرش بود را دید و گوشی را با ترس برداشت
پایل : بله خانوم ... .
خانم : بله ؟ بله ؟
oh my god ! i'm so sorry ma'am i can't come
_ it's ok
_ i'm so sorry ma'am
_ it's ok my daughter ... your students did their exams
_ thank god ! i forgot them
_ what's up ?
_ nothing ... i'll talk to you later
_ okay ... bye
_ bye ma'am
پایل به طرف پریم و نینا برگشت و دید که پریم با تعجب به او نگاه می کند ...
پریم : your english is fantastic
پایل
h thanks نینا با خوشحالی گفت : پایل ما معلم زبان و نقاشیه ! هم درس می خونه و هم درس میده !
پریم : عالیه !
نینا : راستی پایل ما نوازنده ی گیتار و پیانو و ویلن هم هست
چشمان درشت پریم گرد شد و گفت : فکر می کنم حالا ضرورت پیدا کرده که ما با هم اشنا بشیم ! اگر نیازی به من داشتید به این شماره زنگ بزنید و لطفا شماره رو به طرفدار ها ندید !
حداقل یه امروز رو زنگ بزنید یا شمارتون رو به من بدید ...
نینا کارتی رو که پریم به پایل داده بود از دست پایل کش رفت و با ناباوری به پایل و کارت نگاه کرد
پریم : خب من دیگه مزاحم نمیشم ! فقط من همه ی این نقاشی ها رو می خواهم بخرم !
نینا : قابلی نداره ...
پریم : قیمتش چقدر میشه ؟
پایل : راستش ما هنوز قیمتی نزدیم !
پریم : پس برای ملاقات بعدی یه برنامه ای بریزید ...
نینا : امشب ساعت 8:30 در رستوران بازار !
پریم : کجا هست ؟
پایل : چرا رستوران امشب همینجا خوبه ؟
پریم : نه ... یعنی چشم ولی راستش دلم میخواست با کسی اینجا رستوران برم !
پایل : خیله خب ! پس امروز ساعت 9 توی رستوران بازار !
خیلی طول کشید تا پایل بتواند ادرس رو به پریم بفهماند و در اخر خسته شد و به انگلیسی به او فهماند !
از فرهنگسرا خارج شدند و کمی گذشت که هر دو قهقهه زدند !!!
نینا ادای پریم رو در اورد :
نه ... یعنی چشم ولی راستش دلم میخواست با کسی اینجا رستوران برم !
هر دو خندیدن
نینا :واقعا دلش می خواهد با تو بره رستوران ! همش دنبال این بود که بفهمه چی میگی !
وقتی تو به خانوم گفتی که نمیای خوش حال شد خداییش فکر کرد به خاطر خودشه !!!
فکر می کنه ما ها مثل بقیه ی دختر هاییم !
پایل : هر چی دلت می خواد بگو ! اون عوض بشو نیست هنوز دنبال دختر هاست
نینا : اره ولی فقط یکی هست که می تونه اونو عوض کنه !
پایل : کی ؟
نینا : تو !
پایل : هی ... من شوهر دارم ها !
نینا : وای خدا یادم نبود ! از بس هی می گفتی ازدواج نمی کنم ! بیا خانومی اخرش هم ازدواج کردی !!!
پایل : اره خانومی ! تازه قرار رستوران هم تو گذاشتی ! خودت هم باید بری !
نینا : من یکی نمی رم !
پایل : باشه ... خودم میرم ولی با یه نفر
نینا : کی ؟
پایل : پگلو یا جیا ! شاید هم هر دوشون ! اونها زیاد دوسش ندارن ...مخصوصا پگلو وگرنه جیا یه جورایی دوسش داره !
نینا : وای یادته بچه بودیم براش چی کار می کردیم !!!
پایل : اره ! اوه اوه جانی جانا !
نینا : خیله خب وسط خیابون نرقصی ها !
پایل : تنولی کی مه جا ونگا !
نینا : واییی من رفتم خداحافظ !!!
پایل به طرف خانه شان رفت و پایل راه مستقیم رو گرفت و با لبخندی به طرف خانه شان رفت ...
به ساعتش نگاه کرد : 8:30 بود !
در خانه را باز کرد و وارد شد که یک دفعه دو پا جلوی صورتش امدند ...
پایل : عمو ! یه بار دیگه این کارو کردی به ادی میگم این بلا رو سر زنت بیاره و من بشینم کر کر بهت بخندم !!!
_ ادی هم جون خودش خیلی میتونه این کارو بکنه !!! مگه نه ؟!
_ به اندازه ی بازو های من که نمیشن !!!
_ برو جون بکن نوید جون! نمیتونی مثل شوهرم بشی !!!
_ نمی خواهم بشم ! زنم اینطوری بیشتر دوستم داره تا اینکه مثل شوهر تو بشم !!!
_ هی ... مواظب باش که کتک نخوری عزیزم !!!
زن عموی کوچک پایل امد و پایل رو بغل کرد ...
_ کی اومدین ؟
عمو : کی رفتی ؟
_ حدود 5
_ ما هم همون موقع اومدیم !
_ پگلو و جیا کجان ؟
_ رفتن با مامانت و خاله ات اصفهان !
_ وای نه ! ( ناگهان فکری به ذهنش رسید ) بریم بیرون ؟!
زن عمویش با خوشحالی قبول کرد و عمویش با نگاه ترسناک همسرش قبول کرد
ساعت 9 بود و پایل در ماشین عمویش نشسته بود و برای نقاشی ها قیمت می گذاشت و بعد وقتی به بازار رسیدن پایل به همراه عمو و زن عمویش به طرف رستوران رفتند ...
عمو : با کسی قرار داری ؟
پایل : اره !
عمو : پسره ؟!
پایل : البته !
عمو : کیه ؟
پایل : پریم ملهوترا !!!
عمویش پوزخندی زد و زن عمویش هم خنده ی کوچکی کرد و پایل با جدیت تمام داخل رستوران شد و به طبقه ی بالا رفت و با تعجب فراوان پریم ملهوترا رو با کت و شلواری کاملا رسمی و شیک دید که میزی رزرو کرده بود و دو نوازنده ی ویلن هم بالای سر او بودند ...
عمویش که پشت سر او امد با دیدن پریم ملهوترا خشکش زد و برگشت و به همسرش نگاه کرد و علامت مثبت را به او داد و به پایل نگاه کرد و با ارامی گفت : کت و شلوار مورد علاقه ام رو جلوی خودم پوشیده !!! وای !!! ماهیچه هارو !!!
پریم با خوشحالی به طرف پایل امد
پریم : سلام !
پایل : سلام !
پریم : بفرمایید !!!
پایل : ام... راستش من نمیتونم زیاد بمونم و باید برم فقط اومدم که لیست نقاشی ها و قیمت ها رو بهتون بدم و برم !
پریم : راستش من همه ی این ها رو برای شما اماده کرده بودم ...
پایل : منظورتون رو نمی فهمم !
پریم : راستش منظور اون طوری نداشتم فقط پیشنهاد دوستی رو قبول می کنید ؟!
پایل : با شما ؟
پریم : قطعا !
پایل : فردا اگر می خواهید نقاشی ای بخرید باید بیاین فرهنگسرا !
پریم : پس غذا ؟!
پایل : kal aap ko bhaad karoge ! aur yeh hai mery chaacha aur chaacheji
پریم با هندی صحبت کردن پایل چشمانش از کاسه در اومد و دستش را به تعجب طرف دهانش برد و گفت : haay rabaa !!! tu toh buddy hindi achi baadh kardhi hoon ! gaisi ?
پایل : aap ki vajaisi ... kal farhang sara main
پریم : باشه !
بعد دست اش را جلوی عمو ی پایل دراز کرد و گفت : سلام من پریم هستم !
عمویش که هنوز مات و مبهوت بود گفت : سلام ... من عموی کوچک پایل هستم کاران و فقط 6 سال اختلاف سنی باهاش دارم و این هم همسر عزیزم نامبراتاست ...
زن عمو : سلام !
پریم : هی ! چه خانواده ی شیرینی هستید ! دوست دارم بیشتر باهاتون اشنا بشم !
عمو : بله ! میتونید شام بیاین ؟
پریم : بله ! از خدامه ! اگه راضی باشید !
عمو : پایل خودت با پریم ملهوترا قرار بگذاری بهتره !!! خب ما مزاحم نمیشیم ! بریم ؟
پایل : هان ... اره بریم ... خداحافظ ...فردا ساعت 4:30 فرهنگسرا !
پریم : چشم !!!
پایل : بای !
پریم : بای !
پایل بزور عمو و زن عمویش رو کشان کشان از رستوران خارج کرد و نفس عمیقی کشید
عمویش با تعجب به در رستوران نگاه کرد و بعد به طرف پایل برگشت و گفت :
ماهیچه هاشو دیدی ؟! کت و شلوار ناز مورد علاقه ی من نزدیک بود با این ماهیچه ها پاره بشه !
پایل با خنده گفت : نامراتا ... یه کت و شلوار ناز و با کلاس براش بخر تا چشمشو از این کت و شلوار قدیمی برداره ! نمیدونی تا پریم یه چیزی می پوشید فرداش می رفت همونو می خرید !!! حالا این کت و شلوارو گیر نیاورده مثل دیوونه ها دنبال لنگشه !!!
عمو : واقعا خودش بود ؟!
پایل : اره به چشم هات شک نکن !!! راستش من فردا می خواهم بهش بگم که نزدیک بود کوچکترین و تنها پوستری که ازش داشتم رو پاره کنی !!!
عمو : بگو !!!
-------------------------------------------------------------
پنجره ی اتاقش رو باز کرد ... بارون شدیدی میومد ... دوباره کناره پنجره نشست و به کوچه ذل زد ... همیشه در بچگی از ان پنجره ارزوی دیدن ادیتیا رو داشت ... هنوز هم همان ارزو را داشت با اینکه ارزویش به حقیقت پیوسته بود ولی اون موقع فقط می خواست که ادی زیر بارون منتظر او باشه ...
همان موقع گوشی اش زنگ زد و گوشی را ورداشت و عکس زیبای ادی روی صفحه ی گوشی اش به او ذل زده بود ... لبخندی زد و گوشی رو ورداشت ...
پایل : حلال زاده ی عزیز الان بدجوری تو فکرت بودم !!!
ادیتیا : شنیدم داره بارون میاد !
پایل : اره !!!
ادیتیا : توهم حتما کنار پنجره نشستی و
پایل : ارزو می کردم که تو پایین زیر بارون منتظرم باشی !!!
ادیتیا : دیوونه !!! حدسم درست بود !!!
پایل : چطوری ؟
ادیتیا : حالا که صداتو شنیدم خوب شدم !
پایل : هوای اونجا چطوره ؟
ادیتیا : دود !!! واقعا به هوای شاهین شهر عادت کرده ام !!! چی کار کنیم شاهین شهری شدیم !!!
پایل :خب بگو اقای تهرانی من ... کجایی ؟
ادی : خونه ام !
پایل : ادی ! امروز من یکی رو دیدم !
ادی : کی ؟
پایل : باور نمی کنی !!!
ادی : من حرف تو رو قبول دارم ... بگو کی ؟
پایل : پریم ملهوترا
ادی : اره اره ... شنیدم اومده اصفهان ... کجا دیدیش ؟
پایل : توی فرهنگسرا
ادی : خب ؟ چی شد ؟
پایل : اومد گفت میخواهد همه ی نقاشی هامو بخره !!!
ادی : وایی ! یه پول قلمبه ای یه دفعه گیرت اومد ها !
پایل : اره ولی نصفش مال یتیم هاست !
ادی : بله جیگرم !
پایل : صد بار تاحالا بهت گفتم این طوری صدام نکن !!!
ادی : باشه ... باشه ... غلط کردم !
پایل : کی میای ؟
ادی : زود میام ... فقط منتظر باش !
پایل : باشه حتما !
سکوت کوتاهی بین انها شد و اشک در چشمان پایل جاری شد و صدای گریه ی ادی رو هم شنید که یک دفعه در اتاقش باز شد و از جا پرید و جیا و پگلو رو دید که با شتاب وارد اتاقش شدند و گوشی را از دستش گرفتند
جیا : چی شده اقا از موقعی که عقد کردی ما رو فراموش کردی ؟!
جیا گوشی رو روی بلند گو گذاشت تا هر سه بشنوند ...
ادی : باز دوباره شروع کردین ؟!
پگلو : چطوری پسر ؟! دختر خاله امو خوب گریه انداختی ها ؟
پایل که گریه اش گرفته بود و اشک ها ش رو پاک می کرد خنده اش گرفت
ادی : اللهی من بمیرم که داره گریه می کنه ... پایل ! اگه ببینم گریه می کنی خودمو وسط برات جرواجر می کنم !!!
جیا سوت زد و پگلو دست زد و پایل هم گریه می کرد و هم می خندید
پگلو : پایل گل من ! گل خوشگل من ! به عشقت اسیرم !
پگلو و جیا : بی تو من میمیرم !!!
اگر پگلو و جیا اون موقع نبودن پایل و ادی تا اخر شب گریه می کردند ...
_________________
+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت19:43توسط پایل |
پایل و ادی زندگی خوبی رو شروع کردند ...
هر دو درس می خواندن و کار می کردند و در روز فقط یک ساعت با هم تنها به پارک می رفتند یا در شهر دور می زدند و از زندگی راضی بودند و خانواده ها هم راضی تر از انها ! با اینکه خیلی دعواهای بچگانه می کردند ولی باز هم ادی معصوم باید منت کشی می کرد و پایل همیشه باید با شوخی و کتک کاری منت کشی اونو پاسخ میداد !
مدت کوتاهی گذشت و ادی مجبور شد برای کارش به مدت یک ماه به تهران بره
_ خفه شو !
_ پایل !
_ خفه !
_ پایل مجبورم برم ! اگر برم پاداش می گیرم و میریم هند ماه عسل !!!
_ اول اینکه خودتو مجبور کردی که بری ! دومم من زندگی ساده رو دوست دارم و هزار بار گفتم دوست ندارم توی اداره ها کار کنی و سومم اقاجون من اگر خواستم برم ماه عسل فقط میرم کل اصفهان و میگردم یا میرم تهران توی دربند و جمشیدیه حال می کنم !
_ تو و انتخابات !!!
_ دلت هم بخواد !
_ اگر منو نمی خواهی همین الان _
_ نه نه نه ! اخه جانی جان من گفتم میرم یک ماه و میام شاید هم زود تر بیام ...
_ من نمیدونم ادی خواستی برو ...
_ من تنها مشکلم اینه که نه می خواهم تو ناراحت بشی نه می خواهم تنها بمونم ! بیا با هم بریم !
_ عقلتو از دست دادی ! دانشگاه رو چی کار کنم !
_ خیله خب ... زندگی من !
_ برو ! زود هم برگرد ...
_ باشه جانی جان !
_ خب لوس نشو !
فردای ان روز ادی با قطار به تهران رفت ...
هنوز یک ساعت نگذشته بود که پایل دوری او را حس می کرد !
دو روز بعد وقتی از خانه بیرون میرفت تا به اموزشگاه بره نینا رو دید که با عجله از خیابان رد میشد و به طرفش می امد ! وقتی به پایل رسید نفس نفس می زد و گفت :
پایل ! پایل ...... اون ...... اون .....
_اون کیه ؟
_ پریم !
_ پریم کیه ؟
_ پریم ملهوترا ! ( پایل این دفعه داد زد و جواب داد )
_ خب ؟
_توی فرهنگسرا بود !!!( پایل قهقهه ای زد )
_ اون مگه خره که بیاد اینجا ! اصلا میدونه این جا کجاست ؟
_ اومده داره نقاشی هاتو نگاه می کنه !
_ شوخی هم به خدا خوب چیزیه !
_ پایل به خدا شوخی نمی کنم ! بیا بریم من باهاش صحبت کردم و اون می خواست تورو ببینه !!!
پایل قهقهه ای شدید تر از قبل زد ولی یک دفعه متوجه شد که نینا دست اونو گرفته و با عصبانیت شدید او را کشان کشان به طرف فرهنگسرا می برد ...
وارد فرهنگسرا شدند و نینا همان طور پایل را می کشاند ... پایل با خنده می گفت :
فکر می کنم امروز ظهر خوابشو دیدی فکر می کنی واقعا اومده !!!
نینا : بیاا !
انها وارد اتاقی از فرهنگسرا شدند که فقط یک مرد در انجا ایستاده بود و به نقاشی ای نگاه می کرد ...
حتی ایستادن او هم پایل را به شک انداخته بود که او پریم ملوهتراست !!!
نینا : اقای پریم !
پریم برگشت و به انها نگاه کرد ...
پایل احساس کرد که وجودش با دیدن چشم های پریم ملهوترا خاکستر شد ... برای اینکه ضایع نشه بزور مقاومت می کرد که دست اش به طرف قلبش نرود !!!
هر دو درس می خواندن و کار می کردند و در روز فقط یک ساعت با هم تنها به پارک می رفتند یا در شهر دور می زدند و از زندگی راضی بودند و خانواده ها هم راضی تر از انها ! با اینکه خیلی دعواهای بچگانه می کردند ولی باز هم ادی معصوم باید منت کشی می کرد و پایل همیشه باید با شوخی و کتک کاری منت کشی اونو پاسخ میداد !
مدت کوتاهی گذشت و ادی مجبور شد برای کارش به مدت یک ماه به تهران بره
_ خفه شو !
_ پایل !
_ خفه !
_ پایل مجبورم برم ! اگر برم پاداش می گیرم و میریم هند ماه عسل !!!
_ اول اینکه خودتو مجبور کردی که بری ! دومم من زندگی ساده رو دوست دارم و هزار بار گفتم دوست ندارم توی اداره ها کار کنی و سومم اقاجون من اگر خواستم برم ماه عسل فقط میرم کل اصفهان و میگردم یا میرم تهران توی دربند و جمشیدیه حال می کنم !
_ تو و انتخابات !!!
_ دلت هم بخواد !
_ اگر منو نمی خواهی همین الان _
_ نه نه نه ! اخه جانی جان من گفتم میرم یک ماه و میام شاید هم زود تر بیام ...
_ من نمیدونم ادی خواستی برو ...
_ من تنها مشکلم اینه که نه می خواهم تو ناراحت بشی نه می خواهم تنها بمونم ! بیا با هم بریم !
_ عقلتو از دست دادی ! دانشگاه رو چی کار کنم !
_ خیله خب ... زندگی من !
_ برو ! زود هم برگرد ...
_ باشه جانی جان !
_ خب لوس نشو !
فردای ان روز ادی با قطار به تهران رفت ...
هنوز یک ساعت نگذشته بود که پایل دوری او را حس می کرد !
دو روز بعد وقتی از خانه بیرون میرفت تا به اموزشگاه بره نینا رو دید که با عجله از خیابان رد میشد و به طرفش می امد ! وقتی به پایل رسید نفس نفس می زد و گفت :
پایل ! پایل ...... اون ...... اون .....
_اون کیه ؟
_ پریم !
_ پریم کیه ؟
_ پریم ملهوترا ! ( پایل این دفعه داد زد و جواب داد )
_ خب ؟
_توی فرهنگسرا بود !!!( پایل قهقهه ای زد )
_ اون مگه خره که بیاد اینجا ! اصلا میدونه این جا کجاست ؟
_ اومده داره نقاشی هاتو نگاه می کنه !
_ شوخی هم به خدا خوب چیزیه !
_ پایل به خدا شوخی نمی کنم ! بیا بریم من باهاش صحبت کردم و اون می خواست تورو ببینه !!!
پایل قهقهه ای شدید تر از قبل زد ولی یک دفعه متوجه شد که نینا دست اونو گرفته و با عصبانیت شدید او را کشان کشان به طرف فرهنگسرا می برد ...
وارد فرهنگسرا شدند و نینا همان طور پایل را می کشاند ... پایل با خنده می گفت :
فکر می کنم امروز ظهر خوابشو دیدی فکر می کنی واقعا اومده !!!
نینا : بیاا !
انها وارد اتاقی از فرهنگسرا شدند که فقط یک مرد در انجا ایستاده بود و به نقاشی ای نگاه می کرد ...
حتی ایستادن او هم پایل را به شک انداخته بود که او پریم ملوهتراست !!!
نینا : اقای پریم !
پریم برگشت و به انها نگاه کرد ...
پایل احساس کرد که وجودش با دیدن چشم های پریم ملهوترا خاکستر شد ... برای اینکه ضایع نشه بزور مقاومت می کرد که دست اش به طرف قلبش نرود !!!
+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت19:38توسط پایل |
زندگی مثل برق می گذره
اونها اونقدر در کنار هم خوش بودند که متوجه نمی شدند که کی باید به خونه هاشون برگردند
دو ماه بعد از خواستگاری ادی از پایل در پارک گذشت و اونها عقدی کاملا خانوادگی کردند که فقط تنها غریبه ی حاضر در اونجا نینا بود !
ولی یک هفته قبل از اون ادی و پایل و جی جی و جیا و پگلو و پدر و مادرها همه با هم به اصفهان برای خرید عقد رفتند !
ادی : نظرت چیه ؟
پایل : تو نظرت چیه ؟
ادی : تو اول بگو
پایل : نه تو بگو
ادی : نه تو
پایل : نه تو
پگلو : خفه شین هر دوتون !
جیا : نظر تو چیه ؟
پگلو : من اصلا از این قرطی بازی ها خوشم نمیاد
جیا : خب اگه تو بودی برای زنت چی می خریدی ؟
پگلو : اونو ... ( پگلو به پلاک پستونکی اشاره کرد )
جیا : چی ! کی میاد زن تو بشه ! پایل نظر من اینه که همین یه جفت خیلی قشنگه !
جی جی : اره ! ما مطمئنیم که شما هم اینو دوست دارید !
پایل و ادی دوباره به حلقه های طلا سفید نگاه کردند که با هم ست بودند
ادی : باشه اگر پایل دوست داشته باشه
پایل : منم دوستش دارم
پگلو : خدایا شکر این یکی تموم شد
ساعت هم خریدند و نوبت به سرویس پایل شد
پایل سرویسی انتخاب کرد که ساده بود ولی زیبا و واقعا به او میومد
وقتی توی اینه داشت سرویس رو روی خودش نگاه می کرد جیا اونو از پشت بغل کرد و گفت :
خیلی خوشگل شدی !!!
لباسی هندی سفید خرید که با سرویسش کاملا ست بود !
ادی هم کت و شلوار مشکی ای خرید که به صورت سفیدش کاملا میومد ...
-------------------------------------------------
پایل و ادی در خانه ی پایل عقد کردند ...
پایل گریه می کرد و ادی از خوشحالی نزدیک بود قش کنه !
-----------
_ اخ ببخشید !
نینا با دست گلی به خانه ی پایل امد و اونقدر سر در گم شد که نفهمید 2 دقیقه است که پسری به او خیره نگاه می کنه ... نینا به او نگاه کرد و گفت :
چیه ؟
رانبیر : شما ؟( با حالتی رویایی )
نینا : دوست پایل ! ( جدی ! )
رانبیر جا خورد !
رانبیر : تو ؟!( اروم گفت) همونی که من همیشه با پسر ها عوضی می گرفتمش ؟
نینا : ببخشید !
رانبیر : پایل اونجاست !
نینا : ممنون
نینا به طرف پایل رفت و رانبیر هنوز متعجب بود :
رانبیر : این دختره چقدر عوض شده ؟
نینا به طرف پایل رفت و هر دو یکدیگر رو بغل کردند
نینا : وایی ! نمیدونی چقدر برات خوشحالم ! بالاخره به ارزوت رسیدی ؟
پایل : اره ... وایسا تو که ادی رو ده ساله که ندیدی ! ادی ؟
ادی به طرف پایل اومد
پایل : ادی این نیناست ... دوست صمیمی ام ... نینا اینم ادیه !
ادی : شوهرش !
نینا : ادی اقا ... قدرشو بدونید ... من خودم شاهد رنج اون برای عشق شما بودم ... و باید بگم بهتر از پایل توی این دنیا پیدا نمیشه ... اون هم توی عشق بهترینه هم توی دوستی !
پگلو : هی نینا ؟
پگلو بین ادی و پایل ایستاد و دستش رو دور گردن هر دو انداخت ...
نینا هاج و واج موند
پگلو : اری یار ! نشناختیم !؟ پگلو ! پگلو !
نینا : اهان ! من فقط تورو دوبار دیده ام ولی خوب یادمه !!!
_ نینا ؟
پایل : بدو مامانم خیلی منتطرت بود !
نینا : باشه ... گایز فعلا !
نینا برگشت و دید دوباره رانبیر جولوش ایستاده و خیره نگاهش می کنه ...
نینا : چیه ؟
نینا با تاسف سرشو تکون داد و به طرف مامان پایل رفت
رانبیر به طرف بقیه رفت ...
رانبیر : چیه ؟
پگلو : این بار اولت نیست ولی یه جور دیگه بودها !!!
رانبیر : عاشقشم !!!!!!!!!!!!!!!
همه خندیدند...
پگلو : هی ساکت ! اونهم دست کمی از پایل نداره ها ...
ادی : هو ! زنمه ها !
پگلو : هو از کی تا حالا زنت شده ؟
ادی : از یک ساعت پیش !
جیا : قبل از اینکه زن تو بشه ... خواهر و دختر عمو و دوست من بوده !
ادی : ولی من عشقش بودم !
جیا و پگلو : باشه تسلیم !
پایل : هی بچه ها یکی جلوی اونو بگیره !
همه به رانبیر نگاه کردند که هنوز همون چهره ی عاشق رو داشت و دنبال نینا بود و هر جا نینا می رفت او هم می رفت !
پگلو : اوه شت ! پایل دوست قدیمیتم رفت !!!
پگلو و جیا به طرف او رفتند و پگلو دهن رانبیر رو گرفت و اونو کشان کشان برد !!!
------------------------------------------------
_ خوشگله !
شب عقد بود و همه ی بچه ها دور هم نشسته بودند و به رانبیر نگاه می کردند ...
پگلو : شاهنشاه دیل کشیب ! این چندمیشه ؟
رانبیر : فرق می کنه !
پگلو : این فرقو بگذار برای بعد ! برای موقعی که مغزت کار بکنه !
جیا : الان مغز تو مگه کار می کنه ؟
پگلو : نه به اون صورت که خر بشم مثل یه نفر که الان سرشو گذاشته روی پای زنشو داره حال می کنه !
پایل : شات اپ ! ببین داداشی ... بدست اوردن عشق نینا مثل بدست اوردن طلا از زیر سنگه
در ضمن اون نامزد داره
رانبیر موند و اشک توی چشم هاش جمع شد و گریه ی زشت بچگونه ای کرد
پگلو : اه !
اونها اونقدر در کنار هم خوش بودند که متوجه نمی شدند که کی باید به خونه هاشون برگردند
دو ماه بعد از خواستگاری ادی از پایل در پارک گذشت و اونها عقدی کاملا خانوادگی کردند که فقط تنها غریبه ی حاضر در اونجا نینا بود !
ولی یک هفته قبل از اون ادی و پایل و جی جی و جیا و پگلو و پدر و مادرها همه با هم به اصفهان برای خرید عقد رفتند !
ادی : نظرت چیه ؟
پایل : تو نظرت چیه ؟
ادی : تو اول بگو
پایل : نه تو بگو
ادی : نه تو
پایل : نه تو
پگلو : خفه شین هر دوتون !
جیا : نظر تو چیه ؟
پگلو : من اصلا از این قرطی بازی ها خوشم نمیاد
جیا : خب اگه تو بودی برای زنت چی می خریدی ؟
پگلو : اونو ... ( پگلو به پلاک پستونکی اشاره کرد )
جیا : چی ! کی میاد زن تو بشه ! پایل نظر من اینه که همین یه جفت خیلی قشنگه !
جی جی : اره ! ما مطمئنیم که شما هم اینو دوست دارید !
پایل و ادی دوباره به حلقه های طلا سفید نگاه کردند که با هم ست بودند
ادی : باشه اگر پایل دوست داشته باشه
پایل : منم دوستش دارم
پگلو : خدایا شکر این یکی تموم شد
ساعت هم خریدند و نوبت به سرویس پایل شد
پایل سرویسی انتخاب کرد که ساده بود ولی زیبا و واقعا به او میومد
وقتی توی اینه داشت سرویس رو روی خودش نگاه می کرد جیا اونو از پشت بغل کرد و گفت :
خیلی خوشگل شدی !!!
لباسی هندی سفید خرید که با سرویسش کاملا ست بود !
ادی هم کت و شلوار مشکی ای خرید که به صورت سفیدش کاملا میومد ...
-------------------------------------------------
پایل و ادی در خانه ی پایل عقد کردند ...
پایل گریه می کرد و ادی از خوشحالی نزدیک بود قش کنه !
-----------
_ اخ ببخشید !
نینا با دست گلی به خانه ی پایل امد و اونقدر سر در گم شد که نفهمید 2 دقیقه است که پسری به او خیره نگاه می کنه ... نینا به او نگاه کرد و گفت :
چیه ؟
رانبیر : شما ؟( با حالتی رویایی )
نینا : دوست پایل ! ( جدی ! )
رانبیر جا خورد !
رانبیر : تو ؟!( اروم گفت) همونی که من همیشه با پسر ها عوضی می گرفتمش ؟
نینا : ببخشید !
رانبیر : پایل اونجاست !
نینا : ممنون
نینا به طرف پایل رفت و رانبیر هنوز متعجب بود :
رانبیر : این دختره چقدر عوض شده ؟
نینا به طرف پایل رفت و هر دو یکدیگر رو بغل کردند
نینا : وایی ! نمیدونی چقدر برات خوشحالم ! بالاخره به ارزوت رسیدی ؟
پایل : اره ... وایسا تو که ادی رو ده ساله که ندیدی ! ادی ؟
ادی به طرف پایل اومد
پایل : ادی این نیناست ... دوست صمیمی ام ... نینا اینم ادیه !
ادی : شوهرش !
نینا : ادی اقا ... قدرشو بدونید ... من خودم شاهد رنج اون برای عشق شما بودم ... و باید بگم بهتر از پایل توی این دنیا پیدا نمیشه ... اون هم توی عشق بهترینه هم توی دوستی !
پگلو : هی نینا ؟
پگلو بین ادی و پایل ایستاد و دستش رو دور گردن هر دو انداخت ...
نینا هاج و واج موند
پگلو : اری یار ! نشناختیم !؟ پگلو ! پگلو !
نینا : اهان ! من فقط تورو دوبار دیده ام ولی خوب یادمه !!!
_ نینا ؟
پایل : بدو مامانم خیلی منتطرت بود !
نینا : باشه ... گایز فعلا !
نینا برگشت و دید دوباره رانبیر جولوش ایستاده و خیره نگاهش می کنه ...
نینا : چیه ؟
نینا با تاسف سرشو تکون داد و به طرف مامان پایل رفت
رانبیر به طرف بقیه رفت ...
رانبیر : چیه ؟
پگلو : این بار اولت نیست ولی یه جور دیگه بودها !!!
رانبیر : عاشقشم !!!!!!!!!!!!!!!
همه خندیدند...
پگلو : هی ساکت ! اونهم دست کمی از پایل نداره ها ...
ادی : هو ! زنمه ها !
پگلو : هو از کی تا حالا زنت شده ؟
ادی : از یک ساعت پیش !
جیا : قبل از اینکه زن تو بشه ... خواهر و دختر عمو و دوست من بوده !
ادی : ولی من عشقش بودم !
جیا و پگلو : باشه تسلیم !
پایل : هی بچه ها یکی جلوی اونو بگیره !
همه به رانبیر نگاه کردند که هنوز همون چهره ی عاشق رو داشت و دنبال نینا بود و هر جا نینا می رفت او هم می رفت !
پگلو : اوه شت ! پایل دوست قدیمیتم رفت !!!
پگلو و جیا به طرف او رفتند و پگلو دهن رانبیر رو گرفت و اونو کشان کشان برد !!!
------------------------------------------------
_ خوشگله !
شب عقد بود و همه ی بچه ها دور هم نشسته بودند و به رانبیر نگاه می کردند ...
پگلو : شاهنشاه دیل کشیب ! این چندمیشه ؟
رانبیر : فرق می کنه !
پگلو : این فرقو بگذار برای بعد ! برای موقعی که مغزت کار بکنه !
جیا : الان مغز تو مگه کار می کنه ؟
پگلو : نه به اون صورت که خر بشم مثل یه نفر که الان سرشو گذاشته روی پای زنشو داره حال می کنه !
پایل : شات اپ ! ببین داداشی ... بدست اوردن عشق نینا مثل بدست اوردن طلا از زیر سنگه
در ضمن اون نامزد داره
رانبیر موند و اشک توی چشم هاش جمع شد و گریه ی زشت بچگونه ای کرد
پگلو : اه !
+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت23:8توسط پایل |
پایل سینی ای پر از شربت برداشت و به طرف حال خانه رفت و به همه که هنوز در حال بازی بودند تعارف کرد و جی جی گفت : دایی ؟ میگم بچه ها از بس توی خونه مونده اند خسته شده اند .. می گذارین برن بیرون ؟
پدر پایل : راستش خودمم توی این فکر بودم و الان می خواستم بگم که همه با هم نهارو برداریم و بریم پارک !
-------------------------------------------------------------------------------------
در پارک ...
ادی و پایل و جیا و پگلو و رانبیر به شهر بازی کنار پارک رفتند و طبق معمول جیا و پگلو و رانبیر به رنجر و چرخ و فلک و ... رفتند و پایل و ادی اون پایین انها رو نگاه می کردند !
ادی : چقدر حال می کنن !
-------------------------------------------------------------------------------------
وقتی همه غذا رو خورده بودند ادی صداش رو صاف کرد ...
ادی : خانوم ها و اقایان ... توجه ! این چیزی که می خواهم بگم اصلا شوخی نیست و حرف های دیشب هم همه واقعی بودند !
همه به هم نگاه کردند
ادی : من الان می خواهم رسما از دایی جونم در خواست کنم که منو به قلامی بپذیرند !
پگلو که داشت اب می خورد اب رو روی چامپو پس داد !
جیا به پایل نگاه کرد و پایل دستش رو به سرش زد و گفت : میکشمت ادی!
پدر پایل بلند شد و همه ترسیدند ولی یک اتفاق ناگهانی افتاد ادی نزدیک بود دراغوش پدر پایل خفه شه !!!
پدر پایل : هیچ کسی مثل تو نمیتونه دختر منو خوشبخت کنه ! خیلی خوش حالم ! پایل ؟ پایل ؟
پایل هاج و واج بود !
پایل : بله بابا !
پدر پایل : بیا اینجا !
پایل اونجا اومد و پدرش دست ها شو دور گردن اون دوتا انداخت و رو به پایل کرد :
پدرپایل : دوستش داری ؟
پایل : هان !
پدر پایل : از کی ؟
پایل : نمیدونم
پدر پایل : بهت گفته بوده که دوست داره ؟
پایل : هان
پدر پایل : کی ؟
پایل : دیشب
پدر پایل به بقیه که هاج و واج مونده بودند نگاه کرد ...
پدر پایل : اه ! پس یه کلی ! مبارکی ! یه سوتی ... هی جیا پس سوتت کجاست ؟
جیا به خودش اومد و سوت مشتی زد و همه دست زدند ...
tum bhin bataayi from rang debasanti's songs
جیا و پگلو بلند شدند و رانبیر رو بلند کردند و رقصیدند ...
توم بین بدایی
موجهه له جلکهی
جاهان تو
موسکورایی
مری من زیل وهی (2)
-----------------------
همه ان دو را بفل کردند و چامپو از اونها فیلمبرداری می کرد ...
-----------------------
می کی لگی
چگتی دیل کی ابهی
میشه دین کی دلی
زیندگی هون چلی
جهان هه دری باهی
----------------------
پگلو دوربینی برداشت و همه عکس دور همی گرفتند و جیا و رانبیر بزور ادی و پایل رو روی هم انداختند
----------------------
مرا سا هیلوهی
----------------------
پایل و ادی و جیا و پگلو و چامپو و رانبیر و نامزد چامپو همه با هم با ماشین رانبیر به اصفهان رفتند
----------------------
توم بین بدایی
موجهه له جلگهی
جهان تو موسکورایی
مری من زیلوهی
----------------------
اول به چهلستون رفتند و اونجا نشستند که یک دفعه بارون اومد و همه به قهوه خانه ی چهلستون رفتند ولی به دلیل پر بودن اونجا اونها مجبور شدند چایی گرمشون رو زیر درخت ها بخورن !
----------------------
من ... کی دلی
تو پو هم روسیا
----------------------
بعد از تموم شدن بارون به میدون امام رفتند و گشتی زدند و کالسکه سوار شدند ولی فقط دو تا کالسکه اونجا بود و همه زود سوار شدند ولی پگلو موند و مجبور شد به دنبال کالسکه ها بدوه !
---------------------
پیگ جایی مری
خوابون کو قافیلا
جیسه تو گوگونایی
مری توم هه وهی
---------------------
اونها شب بود که به سی و سه پل رسیدند و همه روی چمن های کنار سی و سه پل نشستند و عدای یک دیگر رو در می اوردند !
---------------------
تو بین بدایی موجهه له چلکهی
جهان تو موسکورایی
مری من زیلوهی
...
...
پدر پایل : راستش خودمم توی این فکر بودم و الان می خواستم بگم که همه با هم نهارو برداریم و بریم پارک !
-------------------------------------------------------------------------------------
در پارک ...
ادی و پایل و جیا و پگلو و رانبیر به شهر بازی کنار پارک رفتند و طبق معمول جیا و پگلو و رانبیر به رنجر و چرخ و فلک و ... رفتند و پایل و ادی اون پایین انها رو نگاه می کردند !
ادی : چقدر حال می کنن !
-------------------------------------------------------------------------------------
وقتی همه غذا رو خورده بودند ادی صداش رو صاف کرد ...
ادی : خانوم ها و اقایان ... توجه ! این چیزی که می خواهم بگم اصلا شوخی نیست و حرف های دیشب هم همه واقعی بودند !
همه به هم نگاه کردند
ادی : من الان می خواهم رسما از دایی جونم در خواست کنم که منو به قلامی بپذیرند !
پگلو که داشت اب می خورد اب رو روی چامپو پس داد !
جیا به پایل نگاه کرد و پایل دستش رو به سرش زد و گفت : میکشمت ادی!
پدر پایل بلند شد و همه ترسیدند ولی یک اتفاق ناگهانی افتاد ادی نزدیک بود دراغوش پدر پایل خفه شه !!!
پدر پایل : هیچ کسی مثل تو نمیتونه دختر منو خوشبخت کنه ! خیلی خوش حالم ! پایل ؟ پایل ؟
پایل هاج و واج بود !
پایل : بله بابا !
پدر پایل : بیا اینجا !
پایل اونجا اومد و پدرش دست ها شو دور گردن اون دوتا انداخت و رو به پایل کرد :
پدرپایل : دوستش داری ؟
پایل : هان !
پدر پایل : از کی ؟
پایل : نمیدونم
پدر پایل : بهت گفته بوده که دوست داره ؟
پایل : هان
پدر پایل : کی ؟
پایل : دیشب
پدر پایل به بقیه که هاج و واج مونده بودند نگاه کرد ...
پدر پایل : اه ! پس یه کلی ! مبارکی ! یه سوتی ... هی جیا پس سوتت کجاست ؟
جیا به خودش اومد و سوت مشتی زد و همه دست زدند ...
tum bhin bataayi from rang debasanti's songs
جیا و پگلو بلند شدند و رانبیر رو بلند کردند و رقصیدند ...
توم بین بدایی
موجهه له جلکهی
جاهان تو
موسکورایی
مری من زیل وهی (2)
-----------------------
همه ان دو را بفل کردند و چامپو از اونها فیلمبرداری می کرد ...
-----------------------
می کی لگی
چگتی دیل کی ابهی
میشه دین کی دلی
زیندگی هون چلی
جهان هه دری باهی
----------------------
پگلو دوربینی برداشت و همه عکس دور همی گرفتند و جیا و رانبیر بزور ادی و پایل رو روی هم انداختند
----------------------
مرا سا هیلوهی
----------------------
پایل و ادی و جیا و پگلو و چامپو و رانبیر و نامزد چامپو همه با هم با ماشین رانبیر به اصفهان رفتند
----------------------
توم بین بدایی
موجهه له جلگهی
جهان تو موسکورایی
مری من زیلوهی
----------------------
اول به چهلستون رفتند و اونجا نشستند که یک دفعه بارون اومد و همه به قهوه خانه ی چهلستون رفتند ولی به دلیل پر بودن اونجا اونها مجبور شدند چایی گرمشون رو زیر درخت ها بخورن !
----------------------
من ... کی دلی
تو پو هم روسیا
----------------------
بعد از تموم شدن بارون به میدون امام رفتند و گشتی زدند و کالسکه سوار شدند ولی فقط دو تا کالسکه اونجا بود و همه زود سوار شدند ولی پگلو موند و مجبور شد به دنبال کالسکه ها بدوه !
---------------------
پیگ جایی مری
خوابون کو قافیلا
جیسه تو گوگونایی
مری توم هه وهی
---------------------
اونها شب بود که به سی و سه پل رسیدند و همه روی چمن های کنار سی و سه پل نشستند و عدای یک دیگر رو در می اوردند !
---------------------
تو بین بدایی موجهه له چلکهی
جهان تو موسکورایی
مری من زیلوهی
...
...
+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت23:5توسط پایل |
_ بیداره ؟
_ نمیدونم
_ ششششش
_ دیشب گیج بود ! با همون لباس هاش خوابیده !
_ صد در صد بیداره !
_ صد در صد بیدار نیست !
_ ای وای پگلو مگه میشه پایل الان بیدار نباشه ! خداکنه نمازشو خونده باشه وگرنه خیلی ناراحت میشه !
_ شما ها چی می گین ؟!
پایل از خواب بیدار شد و تا خواست بلند شه دید که یکی محکم اونو بغل کرد !
_ پایل ! وای خدا باورم نمیشه !!!
احساس می کرد که کسی رو بغل کرده که بیشتر از هر دختر دیگه ای دوسش داره و دست هاش رو دور گردن او قفل کرد و دو گیس موی کوتاه رو لمس کرد ...
_ جیا ! جیا بسه دیگه !
_ تو بس کن ! دو ساله اینجایی یه سر هم نزدی حتی یه تلفن هم نکردی ! خیلی دختر عموی نامردی هستی !
_ من تلفن کردم ولی می گفتن که از اونجا رفتید ! اخه دیوونه تو باید زنگ می زدی !!!
_ خوبه ! خوبه ! خودت نامرد تری
_ نه تو نامردی
_ نه تو
_ نه تو
_ نه تو
_ من گفتم تو
_ نه تو
_ هی گایز ! بسه دیگه چه خبره ! هنوز 30 ثانیه از دیدارتون نگذشته !
پایل : پگلو ؟!
پگلو : چه عجب ! بعد از 30 ثانیه چشش به بقیه افتاد !
پایل و جیا اشک هاشونو پاک کردند و خندیدند
جیا : اخه کی میاد به تو نگاه کنه ؟
پگلو : نگاه ادی ! همین دیروز بودا
جیا : شات اپ !
پگلو : دیروز که نمیتونستم بیام اینجا کی منو اجبار کرد ؟
ادی : ول کن بابا جون ! پایل نمی خواهی بقیه رو ببینی ؟
پایل گیج و منگ گفت : کی ها رو ؟
پگلو : میگم تو دیشب بغیر از قرص خواب اور قرص فراموشی نخورده ای ؟
پایل به ادی نگاه کرد
ادی : توی حیاطن ! منتظرن بیدار شی !
پایل جیغ زد و از روی تختش پرید و پگلو رو کنار زد که پگلو روی زمین افتاد و پایل مثل برق می دوید و جیا دنبالش بود و ادی هم دوربین توی دستش رو روشن کرد و با جیا به دنبال پایل رفتند !
پایل به اتاق رانبیر برادرش رسید ولی هنوز به در نرسیده بود که رانبیر از داخل اتاق به طرف پایل رفت و جولوش ایستاد و هر چی پایل خواست بره اون نگذاشت و این صحنه با قهقهه ی پگلو و جیا و ادی و رانبیر همراه بود ... و بالاخره پایل اونو کنار زد و به حیاط رفت ولی دمپایی ای اونجا نبود و نمی تونست بره ! بابا و مامانش اونو دیدند ولی بغیر از اونها همه ی عمو ها و عمه اش و پدر بزرگ و مادر بزرگ و زنعموهاش و زندایی اش و جی جی و علی اونجا بودند ...
پایل می خواست بره ولی نمی تونست ...
ادی : جیا بدو برو واسش دمپایی بیار !
جیا
k ok !
جیا رفت و اورد ولی پایل تحمل نکرد و رفت !!!
ادی : هی !
پایل مثل برق رفت در اغوش والدینش و مثل باران گریه می کرد ...
همه از دیدن اون صحنه خوش حال شدند !
پگلو جیا و ادی و رانبیر اون صحنه رو هنوز نگاه می کردند و ادی فیلم برداری می کرد ...
پگلو : یه سوال !
هر سه به او نگاه کردند
پگلو : اسم این فیلم هندی چیه ؟
ادی لبخندی زد و دوباره به ان صحنه نگاه کرد و گفت : ساواریا ... 2
-------------------------------------------------------------------------------------
اون روز همه خوش حال بودند ...
همه ی پدر ها با همسر هاشون هر کدوم دو برگه از دبنا برداشته بودند و با دقت به اون نگاه می کردند ... پگلو و جیا هم نشسته بودند و بازی می کردند ...
پدر پایل : 35
همه مشغول جستجو در کارت هایشان شدند و پگلو هم با امیدواری به کارتش نگاه کرد ولی چیزی پیدا نکرد و برگشت و صاف نشست ولی جیا عدد 35 کارتش رو گذاشت و به نظر خوش حال میومد ! پگلو متوجه شد و به کارت جیا سرکی کشید و فهمید که جیا درست گذاشته و نا امید دوباره صاف شد !!!
پدر پایل : دو لنگه چامپو !!!
همه زدن زیر خنده و به پسری عینکی و با کلاس نگاه کردند که در کنار نامزدش نشسته بود و ناراحت نبود چون دوباره کلمه ای قدیمی زنده شده بود و زیر زیرکی می خندید ولی نامزدش هاج و واج مونده بود !
--------------------------------
پایل با سینی ای پر از استکان های خالی به اشپز خانه ی خالی رفت که ....
_ کیش کیش ! کیش کیش !
او محل نگذاشت فکر کرد پگلوست ...
_ قورررررررررررر! قورررررررررر !
باز هم محل نگذاشت و کمی خندید ...
_ هی ! پایل !
به طرف صدا رفت و جا خورد !
ادیتیا خان به زور خودشو بین یخچال وفریزر جا داده بود ...
پایل خندید :
این چه کاریه که تو کردی ؟
ادیتیا : در رو ببند تا بهت بگم !
پایل نفسی از تاسف کشید و در رو بست ...
پایل : خب بگو چی شده ؟
ادی بزور از اونجا در اومد و نفسی کشید و گفت :
بریم بیرون ؟
پایل : چی ؟
ادی : بیا بریم پیک نیک !
پایل : باکی ؟
ادی : من و تو و پگلو و رانبیر و جیا !
پایل : نمیشه که من کلی کار دارم !
ادی : به زن چامپو بگو !
پایل : اخ اون بیچاره چی کار کنه ... اون همین الانم یه ذره ترسیده ! اگر اینو از دست بدیم دیگه کسی نیست بیاد زن چامپو بشه ها !
ادی :please ! please ! please
پایل : no ! no ! no ! no
جی جی در رو باز کرد و اون دو تا رو دید که مث مجسمه ایستاده بودند !
جی جی : چی شده ؟
ادی با خوش حالی به طرف جی جی رفت و گفت :
خوب شد که اومدی !!! ببین خواهر من ... عزیز من ... دوست دختر من ...
جی جی با تعجب به ادی نگاه کرد و ادی تازه متوجه شد که چی گفته !
ادی : نه ... نه ... منظورم تو نبودی ! دوست دختر من خب !
_ خب ؟
ادی : بهش میگم بیا بریم پیک نیک الان ! میگه نه !
جی جی : مگه تو دوست دختر داری ؟
ادی : از دیشب تا حالا بله !
جی جی : کی هست ؟
پایل : ادی !
ادی : شات اپ پایل ! پایل !
جی جی : واقعا پایل ؟
پایل : والا ... من ... من ...
ادی : من و اون عاشق همیم ... من همون کسیم که پایل از بچگی دیوونه اش بود و پایل همونیه که برای من 2 ماه زندگی نگذاشته !!!
پایل : جی جی به هیچ کس نگو !
جی جی : باشه عزیزم ! من تازه خیلی هم خوش حالم ... خیلی ! برای پیک نیک هم برنامه میریزم که با جیا و پگلو و بقیه ی بچه ها برین اصفهان !
ادی : زود برنامه ریزی کن !
جی جی : الان ساعت 11 است و شما ساعت 12 میرین برای نهار و شام !!!
ادی : yes ! خواهر به این میگن !!!
_ نمیدونم
_ ششششش
_ دیشب گیج بود ! با همون لباس هاش خوابیده !
_ صد در صد بیداره !
_ صد در صد بیدار نیست !
_ ای وای پگلو مگه میشه پایل الان بیدار نباشه ! خداکنه نمازشو خونده باشه وگرنه خیلی ناراحت میشه !
_ شما ها چی می گین ؟!
پایل از خواب بیدار شد و تا خواست بلند شه دید که یکی محکم اونو بغل کرد !
_ پایل ! وای خدا باورم نمیشه !!!
احساس می کرد که کسی رو بغل کرده که بیشتر از هر دختر دیگه ای دوسش داره و دست هاش رو دور گردن او قفل کرد و دو گیس موی کوتاه رو لمس کرد ...
_ جیا ! جیا بسه دیگه !
_ تو بس کن ! دو ساله اینجایی یه سر هم نزدی حتی یه تلفن هم نکردی ! خیلی دختر عموی نامردی هستی !
_ من تلفن کردم ولی می گفتن که از اونجا رفتید ! اخه دیوونه تو باید زنگ می زدی !!!
_ خوبه ! خوبه ! خودت نامرد تری
_ نه تو نامردی
_ نه تو
_ نه تو
_ نه تو
_ من گفتم تو
_ نه تو
_ هی گایز ! بسه دیگه چه خبره ! هنوز 30 ثانیه از دیدارتون نگذشته !
پایل : پگلو ؟!
پگلو : چه عجب ! بعد از 30 ثانیه چشش به بقیه افتاد !
پایل و جیا اشک هاشونو پاک کردند و خندیدند
جیا : اخه کی میاد به تو نگاه کنه ؟
پگلو : نگاه ادی ! همین دیروز بودا
جیا : شات اپ !
پگلو : دیروز که نمیتونستم بیام اینجا کی منو اجبار کرد ؟
ادی : ول کن بابا جون ! پایل نمی خواهی بقیه رو ببینی ؟
پایل گیج و منگ گفت : کی ها رو ؟
پگلو : میگم تو دیشب بغیر از قرص خواب اور قرص فراموشی نخورده ای ؟
پایل به ادی نگاه کرد
ادی : توی حیاطن ! منتظرن بیدار شی !
پایل جیغ زد و از روی تختش پرید و پگلو رو کنار زد که پگلو روی زمین افتاد و پایل مثل برق می دوید و جیا دنبالش بود و ادی هم دوربین توی دستش رو روشن کرد و با جیا به دنبال پایل رفتند !
پایل به اتاق رانبیر برادرش رسید ولی هنوز به در نرسیده بود که رانبیر از داخل اتاق به طرف پایل رفت و جولوش ایستاد و هر چی پایل خواست بره اون نگذاشت و این صحنه با قهقهه ی پگلو و جیا و ادی و رانبیر همراه بود ... و بالاخره پایل اونو کنار زد و به حیاط رفت ولی دمپایی ای اونجا نبود و نمی تونست بره ! بابا و مامانش اونو دیدند ولی بغیر از اونها همه ی عمو ها و عمه اش و پدر بزرگ و مادر بزرگ و زنعموهاش و زندایی اش و جی جی و علی اونجا بودند ...
پایل می خواست بره ولی نمی تونست ...
ادی : جیا بدو برو واسش دمپایی بیار !
جیا
k ok ! جیا رفت و اورد ولی پایل تحمل نکرد و رفت !!!
ادی : هی !
پایل مثل برق رفت در اغوش والدینش و مثل باران گریه می کرد ...
همه از دیدن اون صحنه خوش حال شدند !
پگلو جیا و ادی و رانبیر اون صحنه رو هنوز نگاه می کردند و ادی فیلم برداری می کرد ...
پگلو : یه سوال !
هر سه به او نگاه کردند
پگلو : اسم این فیلم هندی چیه ؟
ادی لبخندی زد و دوباره به ان صحنه نگاه کرد و گفت : ساواریا ... 2
-------------------------------------------------------------------------------------
اون روز همه خوش حال بودند ...
همه ی پدر ها با همسر هاشون هر کدوم دو برگه از دبنا برداشته بودند و با دقت به اون نگاه می کردند ... پگلو و جیا هم نشسته بودند و بازی می کردند ...
پدر پایل : 35
همه مشغول جستجو در کارت هایشان شدند و پگلو هم با امیدواری به کارتش نگاه کرد ولی چیزی پیدا نکرد و برگشت و صاف نشست ولی جیا عدد 35 کارتش رو گذاشت و به نظر خوش حال میومد ! پگلو متوجه شد و به کارت جیا سرکی کشید و فهمید که جیا درست گذاشته و نا امید دوباره صاف شد !!!
پدر پایل : دو لنگه چامپو !!!
همه زدن زیر خنده و به پسری عینکی و با کلاس نگاه کردند که در کنار نامزدش نشسته بود و ناراحت نبود چون دوباره کلمه ای قدیمی زنده شده بود و زیر زیرکی می خندید ولی نامزدش هاج و واج مونده بود !
--------------------------------
پایل با سینی ای پر از استکان های خالی به اشپز خانه ی خالی رفت که ....
_ کیش کیش ! کیش کیش !
او محل نگذاشت فکر کرد پگلوست ...
_ قورررررررررررر! قورررررررررر !
باز هم محل نگذاشت و کمی خندید ...
_ هی ! پایل !
به طرف صدا رفت و جا خورد !
ادیتیا خان به زور خودشو بین یخچال وفریزر جا داده بود ...
پایل خندید :
این چه کاریه که تو کردی ؟
ادیتیا : در رو ببند تا بهت بگم !
پایل نفسی از تاسف کشید و در رو بست ...
پایل : خب بگو چی شده ؟
ادی بزور از اونجا در اومد و نفسی کشید و گفت :
بریم بیرون ؟
پایل : چی ؟
ادی : بیا بریم پیک نیک !
پایل : باکی ؟
ادی : من و تو و پگلو و رانبیر و جیا !
پایل : نمیشه که من کلی کار دارم !
ادی : به زن چامپو بگو !
پایل : اخ اون بیچاره چی کار کنه ... اون همین الانم یه ذره ترسیده ! اگر اینو از دست بدیم دیگه کسی نیست بیاد زن چامپو بشه ها !
ادی :please ! please ! please
پایل : no ! no ! no ! no
جی جی در رو باز کرد و اون دو تا رو دید که مث مجسمه ایستاده بودند !
جی جی : چی شده ؟
ادی با خوش حالی به طرف جی جی رفت و گفت :
خوب شد که اومدی !!! ببین خواهر من ... عزیز من ... دوست دختر من ...
جی جی با تعجب به ادی نگاه کرد و ادی تازه متوجه شد که چی گفته !
ادی : نه ... نه ... منظورم تو نبودی ! دوست دختر من خب !
_ خب ؟
ادی : بهش میگم بیا بریم پیک نیک الان ! میگه نه !
جی جی : مگه تو دوست دختر داری ؟
ادی : از دیشب تا حالا بله !
جی جی : کی هست ؟
پایل : ادی !
ادی : شات اپ پایل ! پایل !
جی جی : واقعا پایل ؟
پایل : والا ... من ... من ...
ادی : من و اون عاشق همیم ... من همون کسیم که پایل از بچگی دیوونه اش بود و پایل همونیه که برای من 2 ماه زندگی نگذاشته !!!
پایل : جی جی به هیچ کس نگو !
جی جی : باشه عزیزم ! من تازه خیلی هم خوش حالم ... خیلی ! برای پیک نیک هم برنامه میریزم که با جیا و پگلو و بقیه ی بچه ها برین اصفهان !
ادی : زود برنامه ریزی کن !
جی جی : الان ساعت 11 است و شما ساعت 12 میرین برای نهار و شام !!!
ادی : yes ! خواهر به این میگن !!!
+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت22:55توسط پایل |
پایل و ادی ارام و ساکت به طرف فرهنگسرا می رفتند ... فقط صدای پابند های پایل سکوت رو میشکست ...
وقتی به فرهنگسرا رسیدند پایل روی یکی از نیمکت ها نشست و اروم اروم گریه کرد ...
ادی کنارش نشست و به او نگاه کرد ...
_ چیزی میخواهی برات بخرم ؟
پایل با سرش جواب منفی داد .
_ اینطوری که نمیشه ... بستنی میخواهی ؟
پایل با چشمهای اشک الود به ادی نگاه کرد ...
_ دو تا ! یکی تو و یکی هم اگراجازه بدید من !
پایل خنده ی کوتاهی کرد و به ادی نگاه کرد ...
پایل : باشه !
ادی : خوبه ... پس اینجا میشینی و تکون نمی خوری تا من برگردم وقتی هم برگشتم یه قطره اشک هم نباید ببینم !
ادی بلند شد که
پایل : ادی _
ادی برگشت و گفت : بستنی ککائویی ؟ نه ؟
پایل : هان !
ادی : دو سه ماهه که باهاتم ! نا سلامتی ها !
ادی رفت و پایل مثل همیشه نگاهش رو بدرقه ی او کرد و بعد دست هاشو قفل کرد و کشید همیشه این کار رو بعد ازهر غمی انجام میداد ! به اسمون نگاه کرد که ...
_کیشششششش کیشششش ! هووووووووو !
پایل از جا پرید ...
_ بیا این هم بستنیت !
_ممنون
ادی روی نیمکت نشست و به اسمون خیره شد ...
ادی : پایل ... این اسمون چی داره ؟ هر موقع تنهات میگذارم به این خیره میشی !
پایل : تو نمی تونی درک کنی !
ادی : راستی اون کی بود ؟
پایل : کی ؟
ادی : همون بیشعور دیگه
پایل : فرهاد
ادی : فرهاد ؟
پایل : خودت خوب میشناسیش ...
ادی: دنبالته ...
پایل : اره ... ولی دیگه نمیاد !
ادی : راستی من امروز می خواهم بهت بگم که عشقم کیه و من ساواریای کیم ؟
پایل : واقعا ؟! تو عاشق شدی ؟
ادی : خب اره
پایل : کیه ؟
ادی : اول تو بگو تا من بگم !
پایل : اممممممم .. ادی من بیشتر ترجیح میدهم که خودت حدس بزنی !
ادی : خب باشه ...
ادی صاف نشست
ادی : اممممم ... اهم اهم ! رانبیر ؟
پایل : no
ادی اسم همه رو گفت و پایل خسته شده بود و همش جواب رد می داد ...
ادی
k ... ok .... فقط دو تا دیگه مونده . اممممم ...امران ؟
پایل : عمرا !
ادی : فرهاد ؟
پایل خیلی شاکی و ساکت و خسته به ادی نگاه کرد ...
پایل : ادی ... دیگه از تو یکی انتظار نداشته ام !
ادی : پس اون کیه ؟
پایل : هیچکی !
ادی : اری ! چرا ؟ مگه میشه انسان عاشق دیوار هم باشه ؟
پایل از جاش بلند شد و کمی جلو رفت و کمی شاکی بود . ادی هم پشت سرش بلند شد ...
پایل : اره ... من هستم ...
ادی : الکی ! حرف های تو همشون الکین !
پایل اونقدر عصبانی شد که نتونست جلوی خودشو بگیره و برگشت و به ادی نگاه کرد ... ادی ترسیده بود !
پایل : اره الکین ... از بچگی بهش علاقه داشتم ... توی دفتر هام روی هر چی که به دستم میرسید اسمشو می نوشتم با اون خیالاته بچگونه ام تا یه قاصدک می دیدم می گرفتمش و باهاش در موردش حرف می زدم و بهش می گفتم برو و بهش بگو که من چقدر دوسش دارم ...
ادی هم شاکی و هم عصبی بود و گفت : چون تو دیوونه بودی وهستی !
پایل عصبی تر از همیشه با چشم های اشک الود داد زد و گفت :
اره !دیوونه ی تو بودم
سکوت مطلقی بلند شد و هر دو عصبی بودند و به هم نگاه می کردند ....
پایل روشو برگردوند و گفت :
ادی! همین الان از اینجا برو ... می خواهم تنها باشم !
ادی بدون اینکه چیزی بگه رفت ...
-------------------------------------------------------------------------------------
وقتی به فرهنگسرا رسیدند پایل روی یکی از نیمکت ها نشست و اروم اروم گریه کرد ...
ادی کنارش نشست و به او نگاه کرد ...
_ چیزی میخواهی برات بخرم ؟
پایل با سرش جواب منفی داد .
_ اینطوری که نمیشه ... بستنی میخواهی ؟
پایل با چشمهای اشک الود به ادی نگاه کرد ...
_ دو تا ! یکی تو و یکی هم اگراجازه بدید من !
پایل خنده ی کوتاهی کرد و به ادی نگاه کرد ...
پایل : باشه !
ادی : خوبه ... پس اینجا میشینی و تکون نمی خوری تا من برگردم وقتی هم برگشتم یه قطره اشک هم نباید ببینم !
ادی بلند شد که
پایل : ادی _
ادی برگشت و گفت : بستنی ککائویی ؟ نه ؟
پایل : هان !
ادی : دو سه ماهه که باهاتم ! نا سلامتی ها !
ادی رفت و پایل مثل همیشه نگاهش رو بدرقه ی او کرد و بعد دست هاشو قفل کرد و کشید همیشه این کار رو بعد ازهر غمی انجام میداد ! به اسمون نگاه کرد که ...
_کیشششششش کیشششش ! هووووووووو !
پایل از جا پرید ...
_ بیا این هم بستنیت !
_ممنون
ادی روی نیمکت نشست و به اسمون خیره شد ...
ادی : پایل ... این اسمون چی داره ؟ هر موقع تنهات میگذارم به این خیره میشی !
پایل : تو نمی تونی درک کنی !
ادی : راستی اون کی بود ؟
پایل : کی ؟
ادی : همون بیشعور دیگه
پایل : فرهاد
ادی : فرهاد ؟
پایل : خودت خوب میشناسیش ...
ادی: دنبالته ...
پایل : اره ... ولی دیگه نمیاد !
ادی : راستی من امروز می خواهم بهت بگم که عشقم کیه و من ساواریای کیم ؟
پایل : واقعا ؟! تو عاشق شدی ؟
ادی : خب اره
پایل : کیه ؟
ادی : اول تو بگو تا من بگم !
پایل : اممممممم .. ادی من بیشتر ترجیح میدهم که خودت حدس بزنی !
ادی : خب باشه ...
ادی صاف نشست
ادی : اممممم ... اهم اهم ! رانبیر ؟
پایل : no
ادی اسم همه رو گفت و پایل خسته شده بود و همش جواب رد می داد ...
ادی
k ... ok .... فقط دو تا دیگه مونده . اممممم ...امران ؟ پایل : عمرا !
ادی : فرهاد ؟
پایل خیلی شاکی و ساکت و خسته به ادی نگاه کرد ...
پایل : ادی ... دیگه از تو یکی انتظار نداشته ام !
ادی : پس اون کیه ؟
پایل : هیچکی !
ادی : اری ! چرا ؟ مگه میشه انسان عاشق دیوار هم باشه ؟
پایل از جاش بلند شد و کمی جلو رفت و کمی شاکی بود . ادی هم پشت سرش بلند شد ...
پایل : اره ... من هستم ...
ادی : الکی ! حرف های تو همشون الکین !
پایل اونقدر عصبانی شد که نتونست جلوی خودشو بگیره و برگشت و به ادی نگاه کرد ... ادی ترسیده بود !
پایل : اره الکین ... از بچگی بهش علاقه داشتم ... توی دفتر هام روی هر چی که به دستم میرسید اسمشو می نوشتم با اون خیالاته بچگونه ام تا یه قاصدک می دیدم می گرفتمش و باهاش در موردش حرف می زدم و بهش می گفتم برو و بهش بگو که من چقدر دوسش دارم ...
ادی هم شاکی و هم عصبی بود و گفت : چون تو دیوونه بودی وهستی !
پایل عصبی تر از همیشه با چشم های اشک الود داد زد و گفت :
اره !دیوونه ی تو بودم
سکوت مطلقی بلند شد و هر دو عصبی بودند و به هم نگاه می کردند ....
پایل روشو برگردوند و گفت :
ادی! همین الان از اینجا برو ... می خواهم تنها باشم !
ادی بدون اینکه چیزی بگه رفت ...
-------------------------------------------------------------------------------------
+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت22:42توسط پایل |
پایل و ادی به کافی شاپی شلوغ رفتند ... حدود یک ساعت پایل به تلویزیون کافی شاپ خیره شده بود و ادی هم حدود 5 تا قهوه سفارش داده بود و همه رو خورده بود !
_ گارسون ! یه قهوه ی دیگه !!!
گارسون هم خسته بود و دوباره رفت که برای ادی قهوه بیاره ...
ادی به پایل نگاه کرد که بیخود به تلویزیون خاموش نگاه می کرد ! ...
ادی : کیش کیشششش !
پایل توجهی نکرد !
ادی : هوووووووووووو !
پایل ترسید : چی شده چیه ؟ نمیان ؟
ادی هم ترسید !
ادی : خوبی ؟
پایل : ادی ! دیگه از این کار ها نکن .
ادی : برنامه ی خوبی بود مگه نه ؟
پایل : چی ؟
ادی : تلویزیونو میگم ! عجب برنامه ای بود ! واه ! لایف هوتوایسی !
پایل : ولی فکر کنم امشب جنابعالی نمی خواین بخوابین که پنج لیوان قهوه خورده اید !
ادی : مد است !
پایل : عجب مدی ! واه ! لایف هوتوایسی !
ادی : دوشیزه پایل خان وکیلم شما رو به فرهنگسرا ببرم ؟!
پایل : بله ! ( وقتی بلند میشدند اروم گفت ) یک ساعته دارم بهش میفهمونم هیچی نمی فهمه !!!
ادی : چیزی گفتی شما ؟
پایل : نه ... شما برو حساب کن !
ادی خشکش زد و به پایل نگاه کرد که از کافی شاپ بیرون میرفت ... اروم گفت :
از اون موقع تا حالا فقط این اخلاقش تغییر نکرده ... ولی عیبی نداره ! چی کار کنم که ذوستش دارم ! ای خدا تو حداقل به من کمک کن !
ادی از کافی شاپ بیرون اومد که صدای پایل رو شنید که به پسری موتوری اخطار می داد ...
_ چرا ولم نمی کنی فرهاد ! ببینم که اگر یه بار دیگه دوستامو اذیت کنی به پلیس خبر میدهم ... اصلا تو از من چی می خواهی ؟
_ خودتو !
ادی عصبانی شد و به طرف فرهاد حمله ور شد و او رو از موتورش انداخت و با پاهاش میزدش ... پایل ادی رو گرفته بود ولی حریفش نمی شد ... ولی بالاخره کمر ادی رو محکم گرفت و عقب کشید ... ادی با تعجب به پایل نگاه کرد که سرش رو پایین انداخته بود و گریه می کرد... ادی دست پایل رو گرفت و دید که پایل می لرزه و بعد کت مشکی رنگشو در اورد و روی پایل انداخت و بعد دستشو دور کمرپایل گرفت و او رو به طرف فرهنگسرا برد ...
_________________
_ گارسون ! یه قهوه ی دیگه !!!
گارسون هم خسته بود و دوباره رفت که برای ادی قهوه بیاره ...
ادی به پایل نگاه کرد که بیخود به تلویزیون خاموش نگاه می کرد ! ...
ادی : کیش کیشششش !
پایل توجهی نکرد !
ادی : هوووووووووووو !
پایل ترسید : چی شده چیه ؟ نمیان ؟
ادی هم ترسید !
ادی : خوبی ؟
پایل : ادی ! دیگه از این کار ها نکن .
ادی : برنامه ی خوبی بود مگه نه ؟
پایل : چی ؟
ادی : تلویزیونو میگم ! عجب برنامه ای بود ! واه ! لایف هوتوایسی !
پایل : ولی فکر کنم امشب جنابعالی نمی خواین بخوابین که پنج لیوان قهوه خورده اید !
ادی : مد است !
پایل : عجب مدی ! واه ! لایف هوتوایسی !
ادی : دوشیزه پایل خان وکیلم شما رو به فرهنگسرا ببرم ؟!
پایل : بله ! ( وقتی بلند میشدند اروم گفت ) یک ساعته دارم بهش میفهمونم هیچی نمی فهمه !!!
ادی : چیزی گفتی شما ؟
پایل : نه ... شما برو حساب کن !
ادی خشکش زد و به پایل نگاه کرد که از کافی شاپ بیرون میرفت ... اروم گفت :
از اون موقع تا حالا فقط این اخلاقش تغییر نکرده ... ولی عیبی نداره ! چی کار کنم که ذوستش دارم ! ای خدا تو حداقل به من کمک کن !
ادی از کافی شاپ بیرون اومد که صدای پایل رو شنید که به پسری موتوری اخطار می داد ...
_ چرا ولم نمی کنی فرهاد ! ببینم که اگر یه بار دیگه دوستامو اذیت کنی به پلیس خبر میدهم ... اصلا تو از من چی می خواهی ؟
_ خودتو !
ادی عصبانی شد و به طرف فرهاد حمله ور شد و او رو از موتورش انداخت و با پاهاش میزدش ... پایل ادی رو گرفته بود ولی حریفش نمی شد ... ولی بالاخره کمر ادی رو محکم گرفت و عقب کشید ... ادی با تعجب به پایل نگاه کرد که سرش رو پایین انداخته بود و گریه می کرد... ادی دست پایل رو گرفت و دید که پایل می لرزه و بعد کت مشکی رنگشو در اورد و روی پایل انداخت و بعد دستشو دور کمرپایل گرفت و او رو به طرف فرهنگسرا برد ...
_________________
+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت22:35توسط پایل |
28 دی بود...
ماه مبارک رمضان تمام می شد !
هر دو روزه بودند ... همه ی شهر روزه بودند ...
ایام رمضان توی شهر یه حال و هوای دیگه داشت ...
بارونش و برفش و بادش و ...
پایل و ادی روز قبل لباس خریده بودند و خودشون رو برای مراسم اماده می کردند ...
_ بله بله عمه ! پس میاین ! نه ؟ اون واقعا خوشحال میشه ... ممنونم ...
_ ادی ؟ چی کار _
_ ششش !
ادی با تلفن خانه با مادر پایل حرف میزد که پایل تازه متوجه شده بود ...
_ بله بله ... پس شب توی فرهنگسرا ما منتظرتونیم ... خداحافظ !
پایل : ادی ؟
ادی : تموم شد !
پایل و ادی به مسجد رفتند ... پایل با دوست هاش به پشت بام رفتند و به اسمان چشم دوختند ...
ادی هم پایین ایستاده و به پایل نگاه می کرد ...
ادی :
yoon shabnami
beheli nahi dhi chaandani
chaand woh parmaan gaya
tujhko dekha toh sharma gaya
woh churaani laga hai nazar
yoon shabnami
beheli nahi dhi chaandani
ماه بیرون امد ...
ادی :
dekho chaand aaya
chaand nazar aaya
پایل و دوست هاش از مسجد خارج شدند تا به مجلس زنونه برن ...
همه یکی یکی رد شدند و ادی که در حال رقص بود دست پایل رو گرفت و گفت :
dekho chaand aaya
chaand nazar aaya
و پایل را رها کرد و رقص رو ادامه داد ...
aaya aaya aaya
chaand aaya haan sharmaya
haan ji haan aaya aaya haan ji aaya haa sharmaya
پایل کمی دیر به مجلس خودشو رسوند ولی بادوستانش رقص سنتی رو ادمه داد
tu diya haan chand
saawariya
ادی از راه مخفی وارد شد و به رقص انها نگاه کرد و کمی جو گرفتش و رقصید ...
( دیگه بقیش و سونم رو پایل و رانبیر رو ادی تصورکنید )
chaand aaya aaya aaya
chand aaya haan sharmaya
dhireh direh aankhi raama
gun gunaki har khabr de tumhaary
gaisa yeh nasha hai
nazar main kula hai
har gadi hai khumaary
nashe ain ghadam meri udhar kabhi idhar
gumsum nazar jaayi gittar
kogayee tujhmain hum isgadar
yoon sabnami
از بس دنبال هم دویدند که نفسشان گرفت !!!
ادی : نمیخوای بگی چقدر خوشتپ شدی ؟
پایل : لازم نیست ... دختر ها همین طوریشم مجذوبتن !!
ادی : بریم رستوران ؟
پایل : مگه قرار نبود بریم فر-
ادی : اره ولی کو تا بیان ...
پایل : نه ادی ... ممکن الان هم رفته باشن ...
ادی : پایل اینقدر به دلت بد راه نده ... اینقدر خودتو اذیت نکن ...
پایل : نه ادی ... تو بابامو نمیشناسی ... بیا بریم فرهنگسرا ... خواهش می کنم ...
ادی : حداقل افطار کن ...
_________________
+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت22:20توسط پایل |
پایل و ادی همه جا با هم بودند ... پارک و بازار و ...
همیشه در مورد عشق و محبت صحبت می کردند ... با وجود ادی پایل دیگه تنها نبود ...
دفتر خاطراتش دیگه پرپر شده بود از لحظاتی که ادی با او بود !!!
_ عشق مثل زندگی میمونه همیشه اسان نیست و همیشه غم به همراه نمیاره ... اگر ما نمیتونیم زندگی رو متوقف کنیم پس چرا راه عشق رو متوقف کنیم !!!
_ تو همیشه از این حرف ها میزنی پایل !!!
_ عشق چیه ؟
_ عشق فقط یه احساسه که عاشق واقعی فقط میتونه اونو حس کنه !!!
پایل : ادی میگم تو هنوز به اون فکر میکنی ؟
ادی : فراموشش کرده ام !!!
پایل : واقعا !
ادی : اره ... مگه خبر نداری !
پایل : چی رو ؟
ادی : رفتم خواستگاریش !!!
پایل : اه !!! کی ؟ چی شد ؟
ادی : هیچی یه مدت کوتاهی نامزد بودیم که چند بار دیدم که با پسر ها لاس میزنه ... هیچی نگفتم ولی بعدش فهمیدم چند تا دوست پسر هم داره !!!
پایل : باورم نمیشه !!!
ادی : تو میدونستی دوست پسر داره ؟
پایل : اره
ادی : چرا بهم نگفتی !!!
پایل : ترسیدم از دستم ناراحت بشی !!!
ادی : خب ؟ باید می گفتی !
پایل : تو به اندازه ی کافی از دستم ناراحت بودی ...
ادی : من هیچ وقت از دستت ناراحت نبودم ... اهان راستی اون کی بود ؟
پایل : کی ؟
ادی : عشقت !
پایل : هزار بار بهت گفتم به هیچ کس نمی گم !!!
ادی : من به تو گفتم تو هم بگو !!!
پایل : داری دوباره حرف های 4 سال پیشتو یادم میندازی !!!
ادی : بگو دیگه !!!
بارون اومد ...
پایل : وایی خدا ممنونم ازت ... دوباره نجاتم دادی !!!
پایل از روی نیمکت پارک بلند شد و چرخی زد و بارون رو لمس کرد ...
ادی : یالا پایل باید برگردیم !!! هی ...
پایل : نگاه کن ادی این بارون عشقه ...
ادی : پایل زود باش بریم ... هی نکن ...
پایل او را هل داد و ادی بزور دستش روگرفت و اونو از اونجا برد ...
بزیره یکی از سایه بانه مغازه ها رفتند و ایستادند ...
ادی : چقد اینجا خوشگل میشه وقتی بارون میاد ...
پایل : شهر من همیشه خوشگله اقای تهرانی !!!
ادی : خب دیگه ساعت 1 صبحه بریم خونه ...
پایل : باشه !
هر دو خیس خیس به خانه هایشان رفتند ...
شب پنجشنبه بود و هیچ کدوم نخوابیدند ...
پایل تمام پنجره ها رو باز کرده بود و به صدای زیبای باران گوش می داد ولی ادی ...
ادی توی اتاقش بود و هزار تا ورق سفید رو خراب کرده بود ...
laagiri lagi laagiri naiaanimaa lagiri laagiri
که ...
یک دفعه به یاد چیزی افتاد و خواند :
jab se tere naina
meri nainose laagiri
زود اونرو یادداشت کرد
tabse deewana hoona
sabse bigana hoona
به طرف پنجره رفت و اون رو باز کرد و باد به صورتش خورد و به پنجره ی اتاق پایل نگاه کرد و شعر ها رو خوند
rab bhi deewana lagiri
jab se tere naina
meri nainose laagiri
همیشه در مورد عشق و محبت صحبت می کردند ... با وجود ادی پایل دیگه تنها نبود ...
دفتر خاطراتش دیگه پرپر شده بود از لحظاتی که ادی با او بود !!!
_ عشق مثل زندگی میمونه همیشه اسان نیست و همیشه غم به همراه نمیاره ... اگر ما نمیتونیم زندگی رو متوقف کنیم پس چرا راه عشق رو متوقف کنیم !!!
_ تو همیشه از این حرف ها میزنی پایل !!!
_ عشق چیه ؟
_ عشق فقط یه احساسه که عاشق واقعی فقط میتونه اونو حس کنه !!!
پایل : ادی میگم تو هنوز به اون فکر میکنی ؟
ادی : فراموشش کرده ام !!!
پایل : واقعا !
ادی : اره ... مگه خبر نداری !
پایل : چی رو ؟
ادی : رفتم خواستگاریش !!!
پایل : اه !!! کی ؟ چی شد ؟
ادی : هیچی یه مدت کوتاهی نامزد بودیم که چند بار دیدم که با پسر ها لاس میزنه ... هیچی نگفتم ولی بعدش فهمیدم چند تا دوست پسر هم داره !!!
پایل : باورم نمیشه !!!
ادی : تو میدونستی دوست پسر داره ؟
پایل : اره
ادی : چرا بهم نگفتی !!!
پایل : ترسیدم از دستم ناراحت بشی !!!
ادی : خب ؟ باید می گفتی !
پایل : تو به اندازه ی کافی از دستم ناراحت بودی ...
ادی : من هیچ وقت از دستت ناراحت نبودم ... اهان راستی اون کی بود ؟
پایل : کی ؟
ادی : عشقت !
پایل : هزار بار بهت گفتم به هیچ کس نمی گم !!!
ادی : من به تو گفتم تو هم بگو !!!
پایل : داری دوباره حرف های 4 سال پیشتو یادم میندازی !!!
ادی : بگو دیگه !!!
بارون اومد ...
پایل : وایی خدا ممنونم ازت ... دوباره نجاتم دادی !!!
پایل از روی نیمکت پارک بلند شد و چرخی زد و بارون رو لمس کرد ...
ادی : یالا پایل باید برگردیم !!! هی ...
پایل : نگاه کن ادی این بارون عشقه ...
ادی : پایل زود باش بریم ... هی نکن ...
پایل او را هل داد و ادی بزور دستش روگرفت و اونو از اونجا برد ...
بزیره یکی از سایه بانه مغازه ها رفتند و ایستادند ...
ادی : چقد اینجا خوشگل میشه وقتی بارون میاد ...
پایل : شهر من همیشه خوشگله اقای تهرانی !!!
ادی : خب دیگه ساعت 1 صبحه بریم خونه ...
پایل : باشه !
هر دو خیس خیس به خانه هایشان رفتند ...
شب پنجشنبه بود و هیچ کدوم نخوابیدند ...
پایل تمام پنجره ها رو باز کرده بود و به صدای زیبای باران گوش می داد ولی ادی ...
ادی توی اتاقش بود و هزار تا ورق سفید رو خراب کرده بود ...
laagiri lagi laagiri naiaanimaa lagiri laagiri
که ...
یک دفعه به یاد چیزی افتاد و خواند :
jab se tere naina
meri nainose laagiri
زود اونرو یادداشت کرد
tabse deewana hoona
sabse bigana hoona
به طرف پنجره رفت و اون رو باز کرد و باد به صورتش خورد و به پنجره ی اتاق پایل نگاه کرد و شعر ها رو خوند
rab bhi deewana lagiri
jab se tere naina
meri nainose laagiri
+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت22:14توسط پایل |


